تبليغاتX
غلامحسین ساعدی شناسی

غلامحسین ساعدی شناسی

نگاهی دوباره به غلامحسین ساعدی ، زندگی، آثار و زمانه اش

زن از ديد داستان نويسان معاصر

سلام

 توی گوگل جستجو می کردم اين مقاله را پيدا کردم بی نهايت خواندنی و جذاب حتما کاملش را بخوانيد اسم نويسنده نداشت رفتم آدرسش را ديدم سايت مهشيد اميرشاهی بود، اصلا باورم نمی شد که اين سخنرانی مال يک نويسنده خانم باشد. راستش از خانم مهشيد امير شاهی چيزی نمی دانم جز اسمش و چيزی هم از او نخوانده بودم به نظرم همان اول انقلاب رفت يعنی تو سال های اول انقلاب ايران نبود و به همين دليل چيزی ازش يادم نيست و کتاب هايش هم توی ايران ممنوع بوده لابد. توی سايتش که بيشتر رفتم به نظر رسيد که از طرفداران شاپور بختيار يا مشابه آن باشد. ولی با همه اين تفاصيل اين سخنرانی اش خواندنی هست قسمت مربوط به ساعدی و کمی بيشتر را می آورم :

زن از ديد داستان نويسان معاصر

.........در آثار صادق چوبك و غلامحسين ساعدی زن موجودی است درست نقطهٌ مقابل آن كه در داستان های سه نويسندهٌ قبلی آمده است. زن های اين دو نفر معمولاً آدم هایی هستند ژنده پوش غرق در كثافت و مشغول به كارهای پست. اگر گه گاه زنی از قماشی ديگر در قصه های آن ها آفتابی شود يا آنقدر عبورش در مسير داستان زود گذر است كه رد پایی از خود نمی گذارد، يا آنقدر كم رنگ طراحی شده است كه بر ذهن خواننده اثری ندارد. زن در اسب چوبی اثر چوبك و زنان در آرامش در حضور ديگران نوشتهٌ ساعدی از اين مقوله اند.

ولی اجازه بدهيد كه در ابتدا نظری به مدل مكرر شدهٌ زن در داستان های اين دو بيافكنيم: شخصيت هایی كه ساعدی در زنبورك خانه ترسيم كرده است همه در نكبت و فقر كامل در آلونكی واقع در جنوب شهر زندگی می كنند. دو زن از افراد اين خانواده، كه دو خواهرند و شاهد به شوهر رفتن خواهر سوم، اين نكبت و فقر را به گفتار و پندارشان هم گسترش داده اند - هر دو بد دهنند و سبك مغز.

دو زنی كه چوبك در دو قصهٌ گور كن ها و چرا دريا طوفانی شده بود آورده است دو زن تيره بخت و دستمالی شده و بينوایی هستند كه برای ادامه دادن به اين زندگی غمبار دست به كشتن نوزادان حرامزاده شان می زنند - يكی كودك را به موج دريا می سپارد و ديگری او را زنده به گور می كند.

صادق چوبك و غلامحسين ساعدی هر دو گوشهٌ چشمی به فاحشه خانه دارند، هر دو قصه هایی نوشته اند كه در آن محيط می گذرد و معروفترين آن ها داستان زير چراغ قرمز چوبك است و سایه به سایهٌ ساعدی. چكيده ای كه از خواندن اين داستان ها به ياد می ماند چندان بيش ازمعلوماتی نيست كه از مراجعه به با من به شهرنو بياييد حكيم الهی به دست می آيد.

فاحشه خانهٌ چوبك با فاحشه خانهٌ ساعدی اين تفاوت عمده را دارد كه در اولی به چند روسپی بر می خوريم، كه به نظر قابل قبولتر می آيد و در دو می فقط با يكی رو به رو هستيم (دلبر خانم) كه به مصداق «قحبهٌ پير چه كند كه توبه نكند» با بالا رفتن سن از اين كهنترين پيشهٌ دنيوی دست كشيده است و شيره و ترياك معتادين را فراهم می آورد.

جز فاحشگی مشاغل ديگری كه اين دو نويسنده برای زنان مناسب ديده اند گدایی و دله دزدی و مرده شویی است. خانم بزرگ ساعدی گداست و از راه صدقه زندگی می كند، سلطنت چوبك به فكر ربودن پيراهن زرشكی و نيمداری از همكارش كلثوم است كه او هم چون او در قبرستانی مرده ها را غسل می دهد.

هم چوبك و هم ساعدی داستان های متعددی دارند كه هيچ زنی در آن نقشی بازی نمی كند و چند داستان كه زن ها در آن حكم سياهی لشكر را دارند و اشاره ای به آن ها رفت.

اگر اين دو نفر زنان را مدام در ادبار ديده اند و سرگرم مشاغل حقير، جلال آل احمد نكبت هر دو را حفظ كرده است اما تعدد شغل آن دو را برای زنان قائل نيست. از نظر او زن تنها يك مشغله دارد و آن حسرت شوهر كشيدن و در صورت يافتن اين كيميا به هر قيمت به حفظش كمر بستن است.

صورتی كه آل احمد از زن عرضه می كند به احتمال بسيار قوی از روی محيط خانوادگيش عكسبرداری شده است. زنی كه در داستان سمنو پزان برای ر هایی از شر هووی جوان به جادو و جنبل وقت می گذراند می تواند مادر بيسوادش باشد و آن كه در زن زيادی به كنيزی مردی كه عقدش كرده است از صميم دل تن داده است تا چون مال بد او را بیخ ريش پدر و مادرش نچسباند، خواهر چادريش.

در حكاياتی مثل لاك صورتی ، بچهٌ مردم ، جشن فرخنده هم با چنين زنانی طرفيم. زنانی جاهل و برده صفت كه نويسنده تحقيرشان می كند تا بزرگوارانه برايشان دل بسوزاند. در لاك صورتی هاجر را می بينيم كه بعد از هزار استخاره شيشهٌ لاكی را برای زينت انگشتانش می خرد و به همين علت زير مشت و لگد شوهر می افتد و بالأخره رنگ ناخن ها را به ضرب نوك موچين می تراشد و ته ماندهٌ شيشه را در چاهكی خالی می كند تا اگر خدا بخواهد مورد عفو شوهر قرار گيرد. راوی بچهٌ مردم زنی است كه شوهرش چشم ديد فرزندی را كه او از ازدواج اول دارد ندارد و زن برای آنكه شوهر را از دست ندهد كودكش را در شلوغی بازار گم و گور می كند و به سرعت به خانه بر می گردد تا خيال مردش را آسوده كند. در جشن فرخنده باز با همان مادر وخواهر جاودانه روبه رو هستيم كه هميشه در آشپزخانه منزل دارند و مشغول جان كردی كندنند تا آقا بخورد و باد گلو تحويل دهد.

خانم نزهت الدوله از ميان داستان های صاحب زن اين نويسنده تنها استثنا بر قانون كلی آل احمدی است، چون نزهت الدوله قرار است زنی باشد مرفه كه به آراستگی سر و رويش اهميت می دهد و نيازی ندارد كه عمر را در مطبخ بگذراند. البته بايد بلافاصله اضافه كنم كه او هم، مثل ديگر زنان آل احمد، فكر و ذكرش يافتن شوهر است. مگر ممكن است زنی جز اين فكر و ذكری داشته باشد؟ منتهی اگر طاعت از دست نيايد گنهی بايد كرد كه مورد نزهت الدوله است و گناهش اين بس كه به سلمانی می رود و صورتش را ماساژ می دهد.

اما داستان خانم نزهت الدوله به قدری داستان نا موفقی است كه من شخصاً با همهٌ اكراهی كه از آن زنان دود اجاق خورده و فرمانبردار و شوهر پرست مورد علاقهٌ آل احمد دارم، ترجيح می دادم او به وصف همان قالب بسنده می كرد و ديگران را به حال خود می گذاشت. ضعف های داستانی خانم نزهت الدوله فزون و فراوان است، من به ذكر چند تایی قناعت می كنم. يكی اينكه نويسندهٌ اين حكايت حتی اطلاعات ابتدایی لازم را از نوع زندگی چنين زنی ندارد و به خود هم زحمت پرس و جو و جست و جو را نداده است و قصه پر از اشتبا هات فاحش و مسخره است. ديگر اينكه چون قلم آل احمد از طنز به كلی بی بهره است و قصدش از نوشتن اين داستان هجو شخصيتی چون نزهت الدوله است از عهدهٌ كار بر نيامده است. و بالأخره اينكه نفرت آشكار داستان نويس از موجودی كه وصف می كند به قدری شديد است كه در ذهن خواننده كمانه می كند و به خود نويسنده بر می گردد.

اين داستان با تمام كژی ها و كاستی هايش برای اثبات يك نكته داستان مفيدی است و آن اينكه آل احمد نه فقط زنان سمنو پزان ، زن زيادی ، لاك صورتی و غيره را مدل تصوير زن در قصه نويسی قرار داده است بلكه اصولاً چنين زنی را مدل زن در زندگی می داند. اين فكر بعد از خواندن جشن فرخنده كاملاً تقويت می شود، چون آن قصه در ثنای پدر آخوند بد دهنی است كه غيرتش اجازه نمی دهد زنش را، كه هر روز از او فحش و ناسزا می شنود، به جشنی ببرد كه به مناسبت كشف حجاب ترتيب يافته است. در نتيجه دختر سرهنگی را، كه البته جلف است، دو ساعته صيغه می كند تا نوا ميس عيال و والدهٌ آقا مصطفی محفوظ بماند - بگذريم از اينكه صيغه كردن دختر سرهنگ رضا شاهی به صورتی كه در قصه آمده است به كلی غير قابل قبول به نظر می رسد.

از عجايب اينكه هر چه از نويسندگان پيشگام در قصه نويسی دور می شويم و به زمان حاضر نزديك، تصوير زن در داستان ها كمرنگتر و بی شكلتر می شود. حتی زنان نويسنده ای كه پا به عرصهٌ اين هنر گذاشته اند زن برجسته ای خلق نكرده اند.

گلی ترقی، يكی از خانم هایی كه می نويسد، معمولاً به صيغهٌ اول شخص مفرد و از زبان مرد حرف می زند. در يكی از قصه هايش كه زنی مطرح است بی اطلاعی نويسنده از فيزيونومی زن خواننده را متحير می سازد. زن مورد بحث حامله است و در حال زاييدن. اما در فواصل دو درد - كه در ضمن با ضرب و آهنگ درد های واقعی زايمان نمی خواند - سخنرانی های طولانی ايدئولوژيك می كند. آن هایی از ميان ما كه سعادت زادن فرزندی را داشته اند می دانند كه اين عمل محيرالعقول از زنی كه در حال وضع حمل است مطلقاً بر نمی آيد. شايد به همين دليل، وقتی قهرمان داستان ترقی بر تخت بيمارستان، و تا آنجا كه حافظه ام ياری می كند، در وسط يكی از همان داد سخن ها، چشم از جهان می بندد، كمترين احساس ترحمی ايجاد نمی كند چون احساس غالب تعجب و تحير از آن همه بند بازی است. من شخصاً دلم می خواهد اين قصه درس عبرتی باشد برای مادران آينده، كه در حين زايمان نفس را به سخن بیهوده حرام نكنند!

يكی ديگر از خانم های نويسنده، سيمين دانشور، بيشتر زن هایی كه خلق كرده است گویی فقط می سوزند و می سازند. صبورند و تحمل می كنند، حرفشان را زير لبی می زنند و بغضشان را فرو می خورند. حتی زری راوی داستان پر فروش سووشون، آفريده شده است كه از يوسف شوهرش قهرمانی بسازد نه آنكه خود كسی باشد. در اين باره بی آنكه خواسته باشم حكمی صادر كنم بی اختيار به اين فكر می افتم كه وجود آل احمد در كنار سيمين دانشور در نحوهٌ ديد دانشور از زن بی تأثير نبوده است.

به ديگر نويسندگان بپردازيم و تصوير كمرنگی كه از زنان داده اند:

در كار های بهرام صادقی و جمال ميرصادقی هيچ زنی به جزييات وصف نشده است. زن در داستان های اين دو نه صورت مشخصی دارد و نه فكر معينی. احمد محمود هم در ساختن و پرداختن زنان نيروی چندانی هدر نداده است، چون از ميان داستان كوتاهش فقط بار زنی را به دوش می كشد و از بين رمان بلندش فاقد زن است.به طور خلاصه هنوز در ادب معاصر ايران نمونه های وطنی آنا كارنينا، مادام بواری، ليدی چترلی، دختر عمو بت و اسكارلت اُ هارا زاده نشده اند. يعنی زن هایی كه علی رغم نيكی يا بديشان، هوشمندی يا بی خرديشان، زشتی يا زيباييشان، خوشبختی يا سیه روزيشان وجود دارند، واقعيند و در باور خواننده می گنجند و از اين رو شخصيتی بارزند. اما برای آنكه تصور نفرماييد كه نثر ما از شخصيت های ماندگار و با پوست و گوشت و خون به كلی تهی است، چند نمونهٌ زنده و زيبای زن را برای حسن ختام گفتار نگه داشته ام.

ولی قبل ازاينكه به آن ها برسم لازم می دانم چند كلمه در بارهٌ آثار محمود دولت آبادی به عرضتان برسانم. دولت آبادی را هم به سادگی می توان از جمله نويسندگانی به شمار آورد كه فقط با يك نوع زن آشناست و از يك دريچه زن را می نگرد، چون زن های داستان های او هم متحد الشكل وبدون استثنا د هاتيان بی بضاعت و زحتمكشی هستند كه در روستا های بی آب و علف استان خراسان روز را شب و شب را روز می كنند. اما زنان او، با همهٌ تشابهی كه به يكديگر دارند، جدا جدا و تك تك موجودند، شخصيت های قابل قبول و معتبری هستند كه نبودشان خلأیی عميق در بافت قصه ايجاد می كند كه به هيچ وجه پر كردنی نيست.

در مورد دولت آبادی تكراری بودن تصوير زن نيست كه مورد سؤال قرار می گيرد، برداشت دولت آبادی از نيكی و بدی زن است كه سؤال بر می انگيزد. عفت و عصمت زن آنچنان نزد اين نويسنده ارج دارد كه هر زنی كه ساخته است و از اين راه منحرف شده است بلا پشت بلا بر سرش باريده است. از نظر او هيچ زنی كه عاشق پيشه، سبك رفتار يا بازيگوش باشد نمی تواند عاقبت به خير از آب درآيد. اين اعتقاد چنان در دولت آبادی ريشه دارد كه موضوع حفظ ناموس يا جزیی اساسی از كل داستان است و يا تم اصلی قصه. آثاری چون با شبيرو، اوسنهٌ بابا سبحان ، در خم چنبر ، كليدر از مقولهٌ اولند و سفر ، هجرت سليمان ، مرد از مقولهٌ دوم.

و اما زنانی كه من سه بُعدی و جاندار و واقعی ديده ام، در كار های محمد علی جمال زاده و صادق هدايت يافته ام.

اين هر دو نويسنده را می توان نويسندگان عصرشان نا ميد. مقصودم از اين حرف اين است كه اين دو زمان خود را چنان با وفاداری و دقت در داستان هاشان منعكس كرده اند كه آثارشان برای تحقيقات جامعه شناسی و زبان شناسی دوران هم منابعی غنی است. خواننده از ورای حكايات اين دو داستانسرا نه فقط تهران 60 يا 70 سال قبل را می بيند بلكه زبان محاورهٌ مردم آن را هم می شنود.

آنچه كار اين دو هنرمند را از هم مشخص و مجزا می سازد اين است كه جمال زاده آينه وار به باز تاباندن اجتماعش قناعت می كند و هدايت آن را با تيز بينی انتقادی می نگرد و بعد در آينه می نمايد.

سه زن از ميان شخصيت های پرداختهٌ جمال زاده را خدمتتان معرفی می كنم. دو نفر از آن ها در راه آب نامه آمده اند و سومی در صحرای محشر.

اول زن خان كه خود جمال زاده چنين به قلم ترسيمش كرده است:

«اما خانم خانم ها سكينه ملقب به عزت الملوك. ايشان خانمی هستند كبريتی شكل. يعنی باريك و دراز و زرد و استخوانی. تا به حال پنج بار به شوهر رفته اند و هر بار بيوه شده اند. اشخاص بد زبان می گويند خانم سر شوهرهای خود را خورده اند، ولی نفرين به زبان بد. پس از وفات همسر نمرهٌ پنج، كه از خوانين سمنان بوده است

[ايشان] به طهران آمده اند. ولنگار ها می گويند خانم ضمناً

از تك پرانی هم مضايقه ندارند (گناه به گردن آن كس كه می گويد) ...[به هر حال] سركار عصمت پناهی با همهٌ زنی يكی از بابا های محله به شمار می روند.»

در طول داستان می بينيم كه عمده ترين مشغلهٌ فكری زن خان گرد آوری ربح پول هایی است كه به قول خودش به «معامله» داده است. سكينه ملقب به عزت الملوك و معروف به زن خان برای بردن بيشترين بهره از سرمایه ای كه دارد از هيچ كاری روگردان نيست. گاه از غمزه و جذبهٌ زنانه اش استفاده می كند، گاه به تهديد ودعوا طلبش را وصول می كند و گاه - اگر لازم باشد - كار را به رسوایی وجنجال هم می كشاند. لازم به تذكر نيست كه حضرت علیه برای در رفتن از زير بار پرداخت بدهی هايش هم تمام اين شگرد ها را به كار می برد.

وصف زن خان فقط در چند صفحهٌ كتاب آمده است و فقط دو گفتگوی كامل او در راه آب نامه ثبت است، اما از طريق همين چند صفحه و چند كلام خواننده آنچه را كه لازم است در بارهٌ او بداند می داند. رفتارش و كردارش، نحوهٌ سخن گفتن و راه رفتنش، دليل خضوع و خشوع به خرج دادنش و علت قيل و قال به پا كردنش را تعقيب می كند. عزت الملوك دوست داشتنی نيست اما زنی است واقعی كه وجود خارجی دارد و اگر در كتاب نمی آمد فضای محله ای كه جمال زاده به شرحش نشسته است دگرگون می شد و بی لطف.

ربابه سلطان همسر نانوای محل است. زن خانهٌ ساده و افتاده ای است كه طی هشت نه سال شوهر داری هفت هشت شكم زاييده است كه سه تا را از دست داده و به بزرگ كردن باقی فرزندان عمر را سپری می كند. نيم اين عمر وقف لعن و طعن به جگرگوشه هاست و نيم ديگر صرف ناز ونوازش نور ديدگان. قسمتی را از زبان خود نويسنده نقل می كنم. اول مهر و محبت ها:

«[ربابه سلطان] قربان صدقهٌ يكی يكی نورچشمان می رود، بلا گردانشان می شود. درد و بلايشان را به جان می خرد. پسر ها را شاهزاده پسر و سكينه را ماه تابان می خواند. قربان چشم های بادامی عباس و صورت قرص قمر سكينه می رود. تصدق قد شمشاد اصغری و مو های گلابتون نجفی می شود. چشم بد را از لب و دندان بقیه دور می خواهد و در ميان اين هير و وير كيسهٌ اسپند را از بیخ ديوار بر می دارد و به كوری چشم حسود و حاسد ... اسپند و كندر دود می كند....[و در آخر كار] شش دانه خيار چنبر به درازی و كلفتی دستهٌ تبر ... به دست يك يك بچه هايش می دهد و می گويد: ننه جان بخور كه نوش جانت باشد،گوشت رانت باشد، مغز استخوانت باشد. جایی برود كه بلا نرود ...» و الی آخر.

واژگان ربابه سلطان در خشم گرفتن هم چون در اظهار محبت كردن رنگين است. باز از زبان خود نويسنده بشنويد:

[ربابه سلطان] همانطور كه گوشت می كوبد صدايش بلند است كه آخر ای اصغری خير نديده پس چرا اين خاك انداز را نمی آوری اين آشغال ها را جمع كنی؟ می خواهی بلند بشوم خرد و خميرت بكنم؟ عباسی جوان مرگ شده مگر صد بار نگفتم اين بچه را بازی بده كه خودش را اينطور به كثافت نكشد؟ من كه زبانم مو در آورد. آخر ببين چطور خودش را به گل و شاش و لجن كشيده است و تو تخم سگ همانجا ايستاده ای بربر نگاه می كنی. اگربلند شوم با همين دسته هاون چنان تو مغزت بكوبم كه مخت بيايد تو دهنت. آخر ای سكينه! ای قطامهٌ گيس بريده! از بس به تو چشم سفيد گفتم با اين سماور بازی نكن و گوش نكردی دارم ديوانه می شوم و می ترسم اگر دستم به تو برسد تكه بزرگت همانا گوشت باشد. اين پدر سوخته پرويز چرا اينقدر عر می زند. ننه الهی آكله بگيری، الهی داغت به جگرمن بماند. حالا اين نجفی تخم شراب هم ديگر حرف مرا نمی شنود و درست و حسابی مرا دست انداخته دهن كجی برايم می كند. الهی آن چشم های هيزت بابا غوری بشود، ای كاش جگرم بالا آمده بود و تو را نزاييده بودم. ننه الهی چادر عزات را به سر كنم، الهی رو آب مرده شور خانه ببينمت. الهی به خاك گرم بيفتی. صد بار گفتم اين ورپريده را آرام كن كه اينقدر جيغ نكشد. مگر كری مگر خری. الهی داغت به دلم بشينه، الهی زمين گير بشوی. عباسی خدا ذليلت كند باز تو صندوقخانه پی چی می گردی

الهی كارد به آن شكمت بخورد كه تو ولدالزنا سيری نمی دانی چيست. الهی ميرغضب هر دو دستت را از بیخ ببرد و به دروازهٌ شهر آويزان كند. سكينه تو ديگر از جان من چه می خواهی؟ چرا اينقدر ننه ننه می كنی؟ ننه و كوفت كاری، ننه و زقنبوت، نه و زرنا، ننه و چمچارهٌ مرگ. اگر دستم بند نبود تنت را مثل ذغال سياه می كردم …»

جایی كه در كتاب به ربابه سلطان اختصاص داه شده است حتی تنگ تر از محلی است كه زن خان اشغال كرده است. ربابه را هرگز خواننده در گذر نمی بيند، اما صدايش را همراه تمام ا هالی از بام تا شام می شنود - و از طريق اين صداست كه خواننده با ربابه آشنا می شود. صدایی كه نمی تواند از آن هيچ كس جز ربابه باشد.

و بالأخره معصومهٌ شيرازی. معصومه در آغاز در فصلی از كتاب صحرای محشر جمال زاده ظاهر شد و عنوان اين فصل هم فقیه و روسپی بود، ولی از آنجا كه اين قسمت مؤثرترين بخش كتاب بود بعد ها نويسنده آن را به صورت كتابی مستقل منتشر كرد با اسم معصومهٌ شيرازی.

اسرافيل در صورش د ميده است و روز رستاخيز آغاز شده است. مردگان همه از قبر برخاسته اند و در مقابل دادگاه عدل الهی به صف ايستاده اند.

معصومه يكی از اين گناهكاران است كه با لحنی ساده و بی تكلف با خدا حرف می زند و از سير و پياز زندگيش می گويد. رشتهٌ سخنش فقط چند بار با های يا هویی از طرف باری تعالی قطع می شود و باز ادامه می يابد. گاه خود معصومه در گفتارش پرانتزی باز می كند و به ذات ازلی يادآور می شود كه:

«خدايا، زبونم لال اگه تو خودت يكبار بچه انداخته بودی هيچ وقت راضی نمی شدی كه من ظرف اون هيجده ماه سه تا بچه بندازم. به خدایی خودت قسم هر دفعه مرگو به چشم ديدم. خاك بر دهنم، اما پروردگارا تو كه زن نيستی كه اين چيزا رو بفهمی .»

وقتی اعترافات معصومه به انتها می رسد خواننده او را مجسمهٌ بی گناهی می بيند - بكر و پاكيزه چون اولين برفدانهٌ زمستانی. خدای جمال زاده هم به اندازهٌ خوانندهٌ او از خود شعور نشان می دهد و معصومه را روانهٌ بهشت می كند؛ واكنش خدای خمينی در اين ميان چه باشد، فقط خدا داناست!

و اما هدايت:

من شخصاً معتقدم كه زن های هدايت از مرد هايش بهتر ترسيم شده اند، در خلق آن ها دقت و وسواس بيشتری به كار رفته است. شايد يكی از دلايل اين مسئله اين باشد كه صادق هدايت كمبود های جامعه را در زنان آشكارتر می بيند و احساسات ضد اسلا می اش - كه از ديد هيچ خوانندهٌ آثارش پنهان نمی ماند - بلندگویی بهتر از زن برای ابراز پيدا نمی كند.

صادق هدايت در داستان هایی چون طلب آمرزش ، محلل ، چادر به بهترين وجه جنبه های در عين حال مسخره و ترسناك مذهب را به رشتهٌ كلام كشيده است و اين موفقيت را از طريق وصف زنان به دست آورده است.

هدايت زن ها را می شناسد و با احساس های پيچيده و ضد و نقيضشان مأنوس است. از اين روست كه زن های ساخته و پرداختهٌ قلم او فقط نقش ديوار نيستند كه بی هيچ كشش و كوششی بنشينند و شاهد ماجرا ها باشند. طبيعی است كه عكس العمل هر زن تابشی است از شخصيت او در داستان، و از آنجا كه زن ها در زندگی واقعی هم همه يكسان عمل نمی كنند، در حكايات هدايت هم رفتارشان يكنواخت نيست. زن های هدايت می توانند حسود باشند، عاشق شوند، كينه به دل بگيرند، حسابگری بدانند، در فقر به سر برند يا به پول برسند - چنانكه بايد.

صادق هدايت از جهل و تيره روزی زن دوران خودش به خوبی آگاه است ولی برای نمايش آن لزو می نمی بيند كه مدام فضایی آكنده از نو ميدی و نكبت بسازد تا خواننده را متوجه فشار جامعه بكند. زرين كلاه، قهرمان داستان زنی كه مردش را گم كرده بود، با آنكه می داند مردی را كه دوست داشته از دست داده است، با آنكه زياده جوان و بی تجربه است، وبا آنكه پشت و پناهی ندارد به هيچ وجه در آخر داستان پر و بال شكسته و از دنيا بريده به نظر نمی آيد. زندگی علویه خانم، در قصه ای به همين نام، از زندگی سگ بدتر است، اما اين سبب نمی شود كه علویه از پس ديگر شخصيت های داستان برنيايد. و در بارهٌ همين علویه خانم است كه می خواهم چند كلا می بگويم.

هدايت او را در اوايل داستان چنين رسم می كند:

«زن چاقی كه مو های وز كرده و پلك های متورم و صورت پر كك مك وپستان های درشت آويزانی داشت، پول ها را به دقت جمع می كرد. چادر سياه شرنده ای، مثل پرده زنبوری، بر سرش بند بود، رو بنده اش را پشت سر انداخته بود، اَرخالق سنبوسهٌ كهنهٌ گل كاسنی به تنش، چارقد آغبانو بر سرش، شلوار دبيت حاجی علی اكبری به پايش بود. يك شليتهٌ دندان موشی هم روی آن موج می زد و مچ پاهای كلفتش از توی ارسی جير پيدا بود. ولی چادرش از عقب غرقاب گل بود و اين گل تا مغز سرش شتك زده بود.»

اين صورت ظاهر علویه است. به صفات باطنش به تدريج و در طول قصه بر می خوريم. خواننده با او در راه سفری به مشهد آشنا می شود، همراه جمعی مسافر كم پول ديگر كه سوار گاری به قصد زيارت راهی شده اند. اما علویه زائر نيست - سفر می كند تا نانش را در بياورد. چند نفری هم وردست دارد (يك مرد، دو زن و دو كودك) كه آن ها را برای سركيسه كردن همسفران و ساكنين د هاتی كه توقفگاه گاری است، تربيت كرده است. به جوانی كه شال و عمامهٌ سبز بسته پرده داری ياد داده است تا با نمايش مجلس يزيد و اسرای كربلا اشكی از تماشاگران بگيرد و يك شاهی صناری تلكه شان كند.

تا آخر داستان هم روشن نمی شود كه وردست ها با علویه چه نسبتی دارند، چون علویه خانم در بارهٌ رابطه اش با اين جمع علی الدوام دروغ می گويد: زن ها را گاه دخترانش می خواند و گاه خواهرانش، جوان سيد نما را به تناوب پسرش و دامادش، بچه ها را بعضی اوقات نوه هايش و اوقات ديگر يتيم هایی كه او محض ثواب نان می دهد.

اين گروه هر كه هستند و هر نسبتی كه با او دارند زندگيشان بر محور علویه خانم می گردد. علویه از همهٌ آن ها استفاده ای را كه لازم است می كند وهيچ كس را بدون جايگزين به حساب نمی آورد. اما برای ديگران علویه بی بديل است و جانشينی ندارد. اين زن تنها يك سلاح دارد: زبان تيزی كه گاه از شمشير براتر است. البته اين زبان گزنده گاه و بی گاه كار هم دست صاحبش می دهد اما باز همين زبان است كه مفری ديگر برويش می گشايد.

علویه خانم شخصيتی است برجسته كه در ذهن خواننده برای هميشه حك می شود و می ماند.....

٭ اين سخنرانی به دعوت «انجمن متخصين» در سن خوزه (امريكا) در آوريل 1989 ايراد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 1:41  توسط خرس مهربان  | 

درماندگی شخصيت ايرانی و باز خوانی آن در آثار غلامحسين ساعدی

سلام

داستان گدا  ی غلامحسين ساعدی در سايت سخن

داستان گدا همراه با مقدمه ای از خسرو باقرپور

مقاله ای با عنوان درماندگی شخصيت ايرانی و باز خوانی آن در آثار غلامحسين ساعدی از امير حکايت :

   دکتر غلامحسین ساعدی دوران کودکی و نوجوانیش را در یکی از بحرانی ترین و حساس ترین مقطع تاریخ ایران (1332-1320 )گذرانده و دراین زمان پرجوش و خروش سیاسی و نهضت های عظیم اجتماعی، آذربایجان پیشه وری و ایران دکتر مصدق، مایه های فکری و تخیل سرشار او برای همیشه شکل گرفت و به مثابه آتشفشانی دربیست و پنج سال دیکتاتوری شاه مدام فوران كرد.

  .....   در هستۀ مرکزی وکانون ساختار مورد نظر ساعدی "درماندگی و درهم شکستگی تاریخی شخصیت ایرانی' قرار دارد.  در واقع همان نکته ای که دکتر ایرانیان از آن به عنوان " وجدان فرمانبر نام برده و تاریخ سراسر پرنشیب این سرزمین با شرایط ویژه جغرافیائی –تاریخی آن را سبب گردیده است از این روست که "گدا" که مظهر شخصیت فرو پاشیده انسان است جابجا در داستانهای ساعدی رخ می نماید به گونه ای که حتی عنوان برخی از داستانهای او "گدا" می باشد ("گدا" در مجموعه داستانی واهمه های بی نام و نشان) و آشکار است که گدا همزاد مفاهیم آشنائی در تاریخ ایران همچون قتل    عام های وحشتناک وسرکوب شدید حکومتهای خودی یا بیگانه ، فقر و نداری جانکاه و قحطی های پی در پی که یا در اثر خشکسالی و یا غارت شاهان روی می داده – غوطه ور شدن در جهل و خرافات و در پیش رو نبودن مفری برای گریز از این همه برای اکثریت بزرگی از ملت ایران می باشد وبدین سبب است که اتمسفر و فضای تاریخی ایرانیان اغلب به سیاهی می زند و نبودن هیچگونه امنیتی صدای زنگوله مرگ را لحظه به لحظه و گذر به گذر به گوش می رساند.  واضح است که امید برای مدرنیزاسیون کشور و ملتی بااین چنین تاریخ و شخصیت نمائی ، آرزوئی است نزدیک به عبث باز به این دلیل است که قهرمان داستانهای ساعدی یا مجنون می شوند و دچار مرگ مغزی ویا خود به زندگی بیهوده خویش پایان  می بخشند و اگر کتاب "عزاداران بیل" در عرض دوازده سال ده بار تجدید چاپ می شود در حقیقت به این خاطر مي باشد که روستای بیل چهره ای باز سازی شده در تخیل از واقعیت جامعه وسرزمین ایران است و بیلی ها همان ایرانیان و خوانندگان ایرانی اگر هم قادر به تحلیل مفهومی آن نیستند ولی در ناخودآگاه جمعی خویش آن را کاملاً در می یابند.

بدیهی است آنجائیکه انسان امنیت جانی و مالی نکند و مرگ در فضای زندگیش چرخ بزند عشق را توان ماندگاری در آن نیست و بالتبع زایندگی و رویش و آفرینش – چه در عالم ماده و در جهان ذهن – در آن دیده نمیشود و اگر ایرانیان پس از درخشش های اولیه در ایجاد تمدنهای باستانی دیگر نتوانسته اند حامل فرهنگ و تمدنی قابل توجه ودیرپا باشند شاید به همین خاطر نبود امنیت بوده است و اگر تلاشی برای تغییر وضعیت نیست بالتبع باید ایدئولوژی توجیه کننده آن را یافت و قهرمان سازی و شهید پروری با مایه های عرفان                   

   این وظیفه را عهده دار بوده واگر بیلی ها همواره عزا دارند یکی هم به علت رسوخ این ایدئولوژی در میان آنهاست و نیز سرزمین ایران اگر در طول تاریخ معاصر خویش فاقد شورشهای بزرگ دهقانی و گسترش بوروژوازی ملی صنعتی و گرفتار ضعف کشاورزی و صنعتی بوده به سبب همین روحیه تسلیم طلبی ، عدم تلاش و کوشش ، مسئولیت گریزی و عدم خلاقیت در عرصه های مادی وفکری و توجیه وضعیت نامطلوب فوق از طریق ایدئولوژی پیش گفته می باشد.

    گفتنی است که ساختارهای اجتماعی با این چنین ویژگیهایی ،که در طول قرنهای متمادی دائما باز سازی شده است. همواره میل به ماندگاری داشته و حاملان تغییر اجتماعی را که همان روشنفکران و نخبگان باشند بر نمی تابند و اگر در ادبیات جامعه شناسی ما صحبت از "جامعه شناسی نخبه کشی" به میان می آید در واقع نشانگر قربانی شدن روشنفکران و یا گریز آنها از توده مردم ودر نتیجه ادامه وضع موجود و استمرار سیکل تباهی در جامعه ایران می باشد واین عدم تحمل نخبگان وقربانی كردن آنها در پیش پای دیکتاتور که از ویژگیهای جامعه ایرانی است در مجموعه داستان بیل هم به چشم می خورد آنجائیکه مشد اسلام روشنفکر و همه کاره روستا  در خانه اش را گل می بندد و راهی غربت می شود.

    آن انسجام و کلیتی که در مجموعه داستانهای پیوسته عزاداران بیل دکتر ساعدی وجود دارد به عبارتی در هیچکدام ازآثار ادبی وی چه در داستان نویسی چه رمان نویسی و چه نمایشنامه نویسی به چشم    نمی خورد و ساختار محکم و چند وجهی این مجموعه طرحی ارگانیک وتقریبا کامل از پاسخی سخت و حسی به این سئوال اساسی نسل شکست خورده در کودتای 28 مرداد 1332 به دست می دهد که چرا جنبش دموکراسی خواهی و استقلال طلبانه این چنین سهل و ساده قافیه را باخت و مردم ایران و به خصوص پیشگامان خلق یعنی حزب توده و جبهه ملی حداقل آنچه را که در توان داشتند صرف مقابله با کودتاگران ننمودند در واقع همان مشی تسلیم طلبی فرقه دمکرات آذربایجان و کردستان را به نوعی تکرار کردند.

دکتر ساعدی در کتاب عزاداران بیل این روحیه سلطه پذیری و تسلیم طلبی و درماندگی را عاملی ریشه ای و تاریخی در مسئولیت ناپذیری و عدم تلاش وکوشش جدی برای نیل به آرمان مردم ایران دانسته و طبقه متوسط جدید و پیشتازان جنبش رهائی بخش را نیز پرورش یافته و جزئی از همان مردم تلقی می کند که با هویت تاریخی این چنین ، هرگز قادر به ایجاد تغییر بنیادین در نهادهای جامعه و بسط عناصر مدرنیته درکشور نخواهد شد و گریز ، جنون و مرگ سرانجام کار روشنفکران آرمانگرای این سرزمین است که در فردیت وتنهائی خویش ذره  ذره در خود می تپند تا مرگ آنها را دریابد از این جهت یک همخوانی بسیار چشمگیر میان ساختار مجموعه داستانهای پیوسته عزاداران بیل و بخشی از      جهان نگری طبقه متوسط جدید ایران که به شدت نگاه بدبینانه ای به رسوبات  تاریخی روانشناختی  مردم ایران و وجدانهای فرمانبر و شخصیت حقیر گشته و فرو پاشیده آنها دارد،  قابل تشخیص است. البته در این میان قابل توجه است که این طبقه در پس از شکست ناباورانه جنبش های چپ و ملی کردن صنعت نفت دید  بدبینانه خویش را نه تنها متوجه هویت تاریخی روانشناختی مردم ایران کرده بلکه بیشتر این نگاه نوستالژیک را متوجه طبقه خودی نیز نموده است که در آن مقطع رهبری جنبش را در دست داشته است .

دکتر غلامحسین ساعدی از جمله روشنفکرانی مثل صمد بهرنگی ، جلال آل احمد ، بیژن جزنی و غیره است که به نقد طبقه خود پرداخته و نقاط ضعف فراگیر اعضای طبقه متوسط جدید و به خصوص کثیرترین آنها از نظر تعداد یعنی کارمندان دولت  را بیرحمانه و واقعگرایانه نمایان ساخته است وی در کتاب "شب نشینی باشکوه" که شامل دوازده داستان کوتاه پیوسته است آدمهایی را به نمایش می گذارد که شباهت عجیبی به شخصیتهای "عزاداران بیل"دارند هر چند قبل از آن به نگارش درآمده و از انسجام و قدرت بیان آن برخوردار نیست ولی به هر حال ساعدی استادانه آرزوهای حقیر ، محیط تنگ وتاریک زندگی و تباهی عمر، آنها را درانجام کارهای کوچک وتکراری وبدون خلاقیت و زایندگی ،به تصویر می کشد ................................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 0:59  توسط خرس مهربان  | 

احساس مي‌كنم كه از ريشه كنده شده‌ام


احساس مي‌كنم كه از ريشه كنده شده‌ام

شـرح احوال گوهر مراد به قلم دكتر ساعدي


نام: غلامحسين ساعدي
نام مستعار: گوهر مراد
تاريخ و محل تولد: ايران ـ تبريزـ 1936 (١٣١٥)
سال مهاجرت: آوريل 1982 (١٣٦١)
ـ تنها كشوري كه پناهنده شده‌ام فرانسه است


1ـ من به‌هيچ صورت نمي‌خواستم كشور خودم را ترك كنم ولي
{...} كه همة احزاب و گروههاي سياسي و فرهنگي را به‌شدت سركوب مي‌كرد، به‌دنبال من هم بود. ابتدا با تهديدهاي تلفني شروع شده بود. در روزهاي اول انقلاب ايران بيشتر از داستان‌نويسي و نمايشنامه‌نويسي كه كار اصلي من است، مجبور بودم كه براي سه روزنامة معتبر و عمدة كشور هر روز مقاله بنويسم. يك هفته‌نامه هم به‌نام «آزادي» مسئوليت عمده‌اش با من بود. در تك تك مقاله‌ها، من رو‌در‌رو با {...} ايستاده بودم. پيش از قلع‌و‌قمع و نابود كردن روزنامه‌ها، بعد از نشر هر مقاله، تلفنهاي تهديدآميزي مي‌شد تا آن‌جا كه مجبور شدم از خانه فرار كنم و مدت يك سال در يك اتاق زير شيرواني زندگي نيمه‌مخفي داشته باشم. بيشتر اعضاي اپوزيسيون كه در خطر بودند اغلب پيش من مي‌آمدند. ماها ساكت ننشسته بوديم. نشريات مخفي داشتيم. و باز مأموران {...} در به‌در دنبال من بودند. ابتدا پدر پيرم را احضار كردند و گفتند به‌نفع اوست كه خودش را معرفي كند، و به‌برادرم كه جراح است مدام تلفن مي‌كردند و از من مي‌پرسيدند. يكي از دوستان نزديك من را كه بيشتر عمرش را به‌خاطر مبارزه با رژيم شاه در زندان گذرانده بود دستگير و بعد اعدام كردند و يك شب به‌اتاق زير شيرواني من ريختند ولي زن همسايه قبلاً من را خبر كرد و من از راه پشت‌بام فرار كردم. تمام شب را پشت دكورهاي يك استوديوي فيلمسازي قايم شدم و صبح روز بعد چند نفري از دوستانم آمدند و موهاي سرم را زدند و سبيلهايم را تراشيدند و با تغيير قيافه و لباس به‌مخفيگاهي رفتم. مدتي با عده‌يي زندگي جمعي داشتم ولي مدام جا عوض مي‌كردم. حدود ٦ـ٧ ماه مخفيگاه بودم و يكي از آنها خياطخانة زنانة متروكي بود كه چندين ماه در آن‌جا بودم و هميشه در تاريك مطلق زندگي مي‌كردم، چراغ روشن نمي‌كردم، پرده‌ها همه كشيده شده بود. همدم من چرخهاي بزرگ خياطي و مانكنهاي گچي بود. اغلب در تاريكي مي‌نوشتم. بيش از هزار صفحه داستانهاي كوتاه نوشتم. در اين ميان برادرم را دستگير كردند و مدام پدرم را تهديد مي‌كردند كه جاي مرا پيدا كنند و آخرسر دوستان ترتيب فرار مرا دادند و من با چشم گريان و خشم فراوان و هزاران كلك از راه كوهها و دره‌ها از مرز گذشتم و به‌پاكستان رسيدم و با اقدامات سازمان ملل و كمك چند حقوقدان فرانسوي ويزاي فرانسه را گرفتم و به‌پاريس آمدم. و الان نزديك به‌دو سال است كه در اين جا آواره‌ام و هر چند روز را در خانة يكي از دوستانم به‌سر مي‌برم. احساس مي‌كنم كه از ريشه كنده شده‌ام. هيچ چيز را واقعي نمي‌بينم. تمام ساختمانهاي پاريس را عين دكور تئاتر مي‌بينم. خيال مي‌كنم كه داخل كارت پستال زندگي مي‌كنم. از دو چيز مي‌ترسم: يكي از خوابيدن و ديگري از بيدار شدن. سعي مي‌كنم تمام شب را بيدار بمانم و نزديك صبح بخوابم و در فاصلة چند ساعت خواب، مدام كابوسهاي رنگي مي‌بينم. مدام به‌فكر وطنم هستم. مواقع تنهايي، نام كوچه‌ پس‌كوچه‌هاي شهرهاي ايران را با صداي بلند تكرار مي‌كنم كه فراموش نكرده باشم. حس مالكيت را به‌طور كامل از دست داده‌ام. نه جلو مغازه‌يي مي‌ايستم، نه خريد مي‌كنم، پشت‌و رو‌شده‌ام. در عرض اين مدت يك بار خواب پاريس را نديده‌ام. تمام وقت خواب وطنم را مي‌بينم. چند بار تصميم گرفته‌بودم از هر راهي شده برگردم به‌داخل كشور. حتي اگر به‌قيمت اعدامم تمام شود. دوستانم مانعم شده‌اند. همه چيز را نفي مي‌كنم. از روي لج حاضر نيستم زبان فرانسه ياد بگيرم و اين حالت را يك مكانيسم دفاعي مي‌دانم. حالت آدمي كه بيقرار است و هر لحظه ممكن است به‌خانه‌اش برگردد. بودن در خارج بدترين شكنجه‌هاست. هيچ چيزش متعلق به‌من نيست و منهم متعلق به‌آنها نيستم. و اين چنين زندگي‌كردن براي من بدتر از سالهايي بود كه در سلول انفرادي زندان به‌سر مي‌بردم.
2ـ در تبعيد تنها نوشتن باعث شده كه من دست به‌خودكشي نزنم. از روز اول مشغول شدم. تا امروز چهار سناريو براي فيلم نوشته‌ام كه يكي از آنها در اول ماه مارس آينده فيلمبرداري خواهد شد. اين سناريو كاملاً در مورد مهاجرت و در‌به‌دري است و يكي از سناريوها جنبة «آله گوريكال» دارد به‌نام مولاس كورپوس كه آرزويي است براي پاك كردن وطن از وجود حشرات و حيوانات. در ضمن دست به‌كار يك نشرية سه ماهه شده‌ام به‌نام «الفبا» كه تا به‌حال سه شماره از آن منتشر شده و هدف از آن زنده نگه‌داشتن هنر و فرهنگ ايراني است
3ـ بله، مشكلات زبان مرا به‌شدت فلج كرده است. حس مي‌كنم چه ضرورتي دارد كه در اين سن‌و‌سال زبان ديگري ياد بگيرم. كنده شدن از ميهن در كار ادبي من دو تأثير گذاشته است: اول اين‌كه به‌شدت به‌زبان فارسي مي‌انديشم و سعي مي‌كنم نوشته‌هايم تمام ظرايف زبان فارسي را داشته باشد. دوم اين‌كه جنبة تمثيلي بيشتري پيدا كرده است و اما زندگي در تبعيد، يعني زندگي در جهنم. بسيار بد‌اخلاق شده‌ام. براي خودم غيرقابل تحمل شده‌ام و نمي‌دانم ديگران چگونه مرا تحمل مي‌كنند.
4ـ دوري از وطن و بي‌خانماني تا حدود زيادي كارهاي اخيرم را تيزتر كرده است. من نويسندة متوسطي هستم و هيچوقت كار خوب ننوشته‌ام. ممكن است بعضيها با من همعقيده نباشند ولي مدام، هر شب و روز صدها سوژة ناب مغز مرا پر مي‌كند. فعلاً شبيه چاه آرتزيني هستم كه هنوز به‌منبع اصلي نرسيده، اميدوارم چنين شود و يك مرتبه موادي بيرون بريزد. علاوه بر كار ادبي براي مبارزه با رژيم ساكت ننشسته‌ام. عضو هيأت دبيران كانون نويسندگان هستم. و در هر امكاني كه براي مبارزه هست، به‌هر صورتي شركت مي‌كنم با اين كه داخل هيچ حزبي نيستم. با وجود اين‌كه احساس مي‌كنم شرايط غربت طولاني خواهد بود، ولي آرزوي بازگشت به‌وطن را مدام دارم. اگر اين آرزو را نداشتم مطمئناً از زندگي صرفنظر مي‌كردم..

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 21:38  توسط خرس مهربان  | 

آشنايی با آل احمد ساعدی را در نمايشنامه نويسی متوقف کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 0:1  توسط خرس مهربان  | 

تراژدی ساعدی بودن، نويسنده ای که قدر نبوغ خود را ندانست


امير حسن چهلتن در بی بی سی از بيستمين سالگرد درگذشت غلامحسين ساعدی می نويسد : تراژدی ساعدی بودن، نويسنده ای که قدر نبوغ خود را ندانست

در ميان همه داستان نويسانی که بدنه اصلی ادبيات داستانی معاصر ما را می سازند ساعدی چهره ممتاز و کاملا ويژه ای است.

من او را تقريبا هميشه پس از هدايت به ياد می آورم و اين يادآوری اغلب با حسرت، دريغ و نوعی احساس غبن همراه است، با يک جور احساس حيف شدگی و اين نه فقط سرنوشت اغلب نويسندگان مستعد و ممتاز ماست که انگار برای هر نخبه ای در بافت اجتماعی اين سرزمين کم و بيش همين تقدير پيش روست؛ حرام شدن! و وقتی پای نويسنده ای با تخيل شگرف ساعدی در ميان باشد می توان گفت برای جامعه ای که بطور کلی از ضعف يا حتی فقدان درک زيبايی شناختی مدرن رنج می برد، چيزی زيانبار تر از آن وجود ندارد.

يک مطالعه پديدار شناختی-حتی بطور سر دستی- آشکار می کند که ادبيات جديد ايران سکوی پرش خود را در نقطه قرار داد که اساسا ربط زيادی به ادبيات خلاقه نداشت و هدف ملعون اين پرش چيزی نبود جز تغيير وضعيت! و تاويل آن در ذهن نويسنده ايرانی فقط يک طنين داشت: تغيير حکومت.

نتيجه حاصله يک صد سال ضايعه مدام است - چيزی که هنوز تمام و کمال دست از سرمان برنداشته - اين سوء تفاهم از يک سو استعدادهای ناب را تلف کرده است و از سوی ديگر نويسندگان مهمی مثل چوبک، گلستان و مهشيد اميرشاهی را به حاشيه سوق داده است.....

....آيا ساعدی برای آن مهاجرت اجباری (دست کم خودش آن مهاجرت را از سر اجبار می دانست) از توان و آمادگی روحی لازم برخوردار بود؟ از پاريس به دوستی نوشت "در تبعيد تنها نوشتن باعث شده که من دست به خودکشی نزنم" اين جمله واقعيت ندارد، به نوشتن نه، او به الکل پناه برده بود و آن را چنان مصرف می کرد که همچون وسيله ای کُند اما قطعی برای خودکشی موثر واقع شود.

اضطرابی که او در برخی از داستان هايش به نمايش گذاشت و آن را بر بستر آن هوش شريف و تخيل ناب تا آن مرزهای باور نکردنی گسترش داد، رئاليسمی را پديد آورد که ويژه او بود و اگر به نوسانات سياست های احمقانه روز تن نمی داد می توانست واقعيت حيرت انگيز موقعيت تاريخی ما را واضح کند و ما اينک صاحب يک نويسنده جهانی بوديم.

او به پاريس رفت تا بميرد، همان کاری که هدايت کرده بود و ما نمی دانيم او کدام دوزخ را تجربه می کرد، وقتی می گفت" از دو چيز می ترسم، يکی از خوابيدن و ديگری از بيدار شدن"

و او کی برخواهد خاست تا کابوس دراز مرگ را برای ما بازگو کند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 20:57  توسط خرس مهربان  | 

بيستمين سالگرد خاموشی

سلام

 

رضا اغنمی پسر خاله غلامحسین ساعدی از بيستمين سالگرد خاموشی او ميگويد رضا اغنمی که خود در عرصه ادبيات فعال هست. از زمان کودکی ارتباط نزديکی با پسر خاله اش ، تا آخرين دم، داشت

اغنمی می نويسد :

بيست سال پيش بود که در سحرگاهی سرد و ملال آورچشم ازجهان فرو بست. سه هفته ديگر پنجاه ساله ميشد.

اجل امان نداد. از تلخی های زمانه رهيد. از غريبه ها، ازانبوه بی رگ و ريشه ها، از قماش  بزک کرده ها و غرقه در رنگ و لعاب های مرسوم. بی اعتنا شده بود.  بريده بود. يآس و واخوردگي، آثار دروغ و دورنگی های تحميلی به خلوتش خزيده  و موريانه درونش را ميجويد. مهم تر، برباد رفتن آمال و تکرارشکست های ملي، چون آتشی که رو به سردی ميرفت.  ميديد که در نگاه ها طرحی  از سياهی و تشييع وگودال قبرستان موج ميزند. دو روز قبل از آنکه به بيمارستان بيفتد، بديدنش رفتم.  پدرخواب بود گفت بريم بيرون کمی قدم بزنيم. ازدم در راه افتاديم طرف پارک که پائين خانه اش بود. با بغض و نفرت گفت :

خسته شده ام از اين هياهوها ونيش های  تازه به دوران رسيده ها. عجب غلطی کردم از ايران آمدم بيرون. مرد سپيدمويی را که ازسربالائی پارک به طرف ما ميآمد نشانم داد گفت ببين اين مردک را ميشناسي؟ و رفت آن طرفتر پشت درخت که اورا نبيند. مرد مسنی بود مست. وقتی به من رسيد ايستاد. نگاهی کرد و به راهش ادامه داد. غلامحسين پرسيد شناختي؟ گفتم زارع بود.  گفت آری !  و حالا من و او هردو در اين خراب شده پناهنده ايم با حقوق يکسان! ......

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 0:57  توسط خرس مهربان  | 

فضا ها و نماد ها

سلام

بهروز شيدا در سايت مانيها در مقاله ای با عنوان فضا ها و نماد ها (نگاهی به داستان­های غلامحسین ساعدی) به داستان های غلامحسين ساعدی می پردازد او می نويسد :

پرداخت به داستان­های زنده­یاد غلامحسین ساعدی را می­توان با یک حکم آغاز کرد: ساعدی داستان­نویسِ ارزشمندی است. در پاسخ به چرایی­ی این حکم می­توان حکمِ دیگری دیگری را در مقابلِ مخاطب گذاشت: او یکی از برجسته­ترین نماینده­گانِ داستان­نویسی­ی ایران در"دهه­ی چهل" است؛ راوی­ی صادقِ یک دوران.  هردوی این احکام اما، ابهام­های جدیدی می­آفرینند: رابطه­ی نویسنده و یک دورانِ تاریخی چه­گونه است؟ رابطه­ی نویسنده ومتن چیست؟ خواننده ومتن چه­گونه یک­دیگر را بازمی­آفرینند؟ همه­ی موضوعِ تاریخِ نقدِ ادبی تلاش در جهتِ پاسخ به این ابهام­ها است. نحله­های نقدِ ادبی به­وجود نیامده­اند مگر برای پاسخ به چه­گونگی­ی ارتباطِ چهار ضلعِ یک مربع: تاریخ، نویسنده، متن و خواننده. مجذوبِ تئوری­ها نشویم و به حکمِ خود بازگردیم. ساعدی داستان­نویس ارزشمندی است. پیش از هرچیز به خاطرِ پاسخی که به چه­گونه­گی­ی ارتباطِ سه ضلع از این چهار ضلع می­دهد؛ ارتباطِ تاریخ، نویسنده و متن. نویسنده­ی ارزشمندی است به­این­خاطر که با پاسخِ خویش غربتِ نویسنده­ بودن را می­پذیرد؛ غربتِ انسانی را که می­سوزد تا مرگ. تاریخ از منظرِ نویسنده، سیاست­پیشه و مورخ یک­سان نمی­گذرد. در برخورد به تاریخ، این انبوهِ حوادث در گذرِ زمان، مورخ به بازیگرانِ جهانِ سیاست می­نگرد، سیاست­پیشه با صاحبانِ قدرت هم­ذات­پنداری می­کند و نویسنده جز دریغ­گویی گزیری ندارد. مورخ با قهرمانانِ اثرِ خویش بیگانه است، سیاست­پیشه با قدرت معنی می­شود و نویسنده، مورخ و سیاست­پیشه­ی درونِ خود را می­کشد تا خواننده در متن، دیروز و امروز خویش، هردو، را بیابد. تاریخ هنگامی که در متنِ ادبی ته­نشین شود، متن وخواننده بایک­دیگر تنها مانده­اند. اولی آینه و دومی جست­وجوگرِ تصویرِ خویش؛ تصویرِ نوعیتِ انسان در آینه­ی هستی­ی انسانِ یک عصر. دور افتادیم. ساعدی به ارتباطِ تاریخ و نویسنده و متن پاسخی درخور می­دهد؛ ما را با متن تنها می­گذارد.

اینک مای خواننده و داستان­های ساعدی؛ مایی که می­خواهیم یک­بارِ دیگر تعدادی از داستان­های او را بر مبنای نوعی تقسیم­بندی، در جست­وجوی خویش و تاریخِ خویش، باز بخوانیم؛ در جست­وجوی انسانی که سیاست­پیشه و مورخ به او اعتنایی ندارند.

5

با داستان­های آرامش در حضورِ دیگران و دو برادر بارِ دیگر به فضای هولناک و عبارت­های نمادین باز می­گردیم؛ به جهانِ فروپاشی­ها و حسرت­ها. آرامش در حضورِ دیگران داستانِ زنده­گی­ی سرهنگِ بازنشسته­ای است که خانه و مرغ­داری­ی خویش را می­فروشد و به اتفاقِ هم­سرِ جوان­اش به خانه­ی دو دخترش می­رود که در شهری دیگر در زنده­گی­ای مبتذل و بی­هدف اسیر اند. با حضورِ سرهنگ و هم­سرش زنده­گی­ی آن­ها رنگِ دیگری می­گیرد. مردِ جوانی دل به هم­سرِ سرهنگ می­بازد و یکی از دخترانِ سرهنگ ازدواج می­کند. دخترِ دیگرِ سرهنگ که در عشق شکست خورده است، خو را به شهرِ دیگری منتقل می­کند، برادرشوهرِ او خود را می­کشد و سرهنگ دیوانه می­شود. دو برادر بر درگیری­ی دو برادر متمرکز است که به­اتفاق در اتاقی اجاره­ای زنده­گی می­کنند. یکی از آن­ها زنده­گی­ای "معقول" دارد، برادرِ دیگر اما تنها با کتاب و پاکتی تخمه سرگرم است. پیرزنِ صاحب­خانه آن­ها را جواب می­کند. به خانه­ی جدیدی نقلِ مکان می­کنند و سرانجام برادرِ بی­هدف خود را می­کشد.

   بر آرامش در حضورِ دیگران مرگ و جنون سایه گسترده است؛ مرگ و جنونی که هم­چون همه­ی داستان­های ساعدی توسطِ فضایی هولناک، که این­بار بر مبنای وضعیتِ هوا، ویژه­گی­های شخصیت­های ره­گذر و حضورِ حیوانات ساخته می­شود، پیش­بینی شده است: آسمان­غرنبه­ای راه می­افتد، بارانی تند می­بارد، بعد آفتابِ سوزانی پیدا می­شود، درخت­ها و دیوارها پوشیده از کلاغ اند و زنی بی­صورت که پشت به جماعت قوز کرده است از توی گونی خرد و ریز و آت­وآشغال­های عجیب و غریب بیرون می­کشد. این فضای وهم­انگیز را عبارت­های نمادین تکمیل می­کنند: "... ساختمان­های ساکت شهر ... آرام­آرام وسط درخت­ها و تیرگی­ وهم­انگیز شب دفن می­شدند." (12)  مردی ... توی درخت­ها گم می­شد و ... چلنگرهای زنجیر به­دست ... دنبالش می­کردند." (13) این فضای هولناک را سه شخصیتِ دیگرگون تاب نمی­آورند. سرهنگ، مردِ چشم­آبی و برادرشوهرِ یکی از دخترانِ سرهنگ. از این سه تن، اولی مجنون می­شود، دومی از ابتذال خویش کلافه است و سومی خودکشی می­کند. سرهنگ نماینده­ی شوکتی مضمحل است و مردِ چشم­آبی بازمانده­ی روزهایی که زنده­گی معنای دیگری داشت، هر­چند که ما در داستان نه از آرمان او چیزی می­خوانیم و نه از آن روزها: "... تا چندسال پیش امیدواری­های زیادی واسه همة ما بود. همون رفتن و خواستن و نفس زدن ... ولی حالا با این زندگی یخ و سرد و مرده چه­کار بکنیم؟" (14) دلیلِ مرگِ شخصیتِ سوم در آینه­ی گفتارِ شخصیتِ دوم پیدا است. فضای آرامش در حضور دیگران، تنها مرگ و جنون را پیش­بینی نمی­کند، سبب­سازِ مرگ و جنون نیز می­شود و این یعنی تقدیرِ گزیرناپذیرِ ره­روانِ یک عصر.

   در دو برادر نیز با فضایی هولناک روبرو می­شویم، فضایی ساخته­شده از حیواناتِ موذی و بوها. برادرِ بزرگ تنها کسی است که این فضا را درک می­کند. او معترضی است که در فضای داستان اسیر شده است. برچسبی که بر روی چمدانِ تخمه­هایش زده است، تاریخِ آغازِ اضمحلالِ او را فاش می­کند؛ خوانش تاریخ از روی برچسبِ تخمه­ها: "ذخیره برای روزهای آینده. مردادماه سی و دو." (15) بر چسبی که گلایه­ی مردِ چشم­آبی­ی آرامش در حضور دیگراننیز سابقه­ای تاریخی می­بخشد: مردادماه سی و دو

6

20051123122433saedi3.jpg

در مجموعه داستان­های عزاداران بیل و ترس­ و لرز،  ترس و مرگ دو هم­زادِ جدایی­ناپذیر اند. داستان اولِ عزاداران بیل مرگِ پیرزنی از اهالی­ی روستا است. داستان دوم روایتِ مرگِ ملای ده است. در داستان سوم، ماجرای قحطی­ی حاکم بر ده و جدال با "پروسی­ها" دست­مایه قرار می­گیرد. در داستان چهارم روایتِ مرگِ "گاوِ مش­حسن" را می­خوانیم. در داستان پنجم با قتلِ وحشیانه­ی یک سگ توسطِ "جوان شرورِ" ده روبه­رو می­شویم. در داستانِ اولِ ترس­و لرز حضورِ یک بیگانه در روستا ماجرا می­آفریند. در داستان دوم ورودِ بیگانه­ای دیگر و عروسی­ی او با یکی از زنانِ روستا را می­خوانیم. در داستان سوم با ماجرای مریضی­ی یکی از زنانِ ده و معالجه­ی او توسطِ "اسحاق یهود" روبه­رو می­شویم.

  در عزاداران بیل فضای هولناک و تاریک هم­چنان حرفِ اول را می­زند؛ فضایی پر از لاشه و باد و پوسیده­گی: کاسه­ی آب پر پشه بود. جنازه­ها باد کرده بودند و پشه­های بزرگ  در نور کم­رنگ فانوس می­چرخیدند.  (16) این فضای هولناک را حضورِ توقف­ناپذیرِ مرگ، حضورِ پروسی­ها، به مثابهِ نیرویی شر، و درگیری و هم­سانی­ی شخصیت­هایی ایستا تکمیل می­کنند. در میانِ اهالی ده، "اسلام" نماینده­ی خرد و مسامحه و "پسرِ مشدی­صفر" نماینده­ی شرارت است. اسلام سرانجام بیل را ترک می­کند و پسرِمشدی ­صفر مرگِ حاکم بر جهانِ داستان را می­آفریند. پروسی­ها نیز در سایه­ی بی­زمانی­ی داستان در تناقض با خویش به شر مفهومی معاصر می­بخشند. مردان و زنانِ عزاداران بیل در یک سرِ تناقضِ جهانی تناقضمند اسیر اند؛ در مرگ، در تاریکی، و در فضایی که خود نمی­دانند برخاسته از کدامین نفرین است. ساکنان جهانِ دردهای بی­درمان و رنج­های مرموز.

   شخصیت­های ترس­ولرز نیز به ما نمی­گویند در چه زمانی می­زیند، اما فضای سیاهِ داستان­های آن­ها نه تنها "محمداحمد علی"، شخصیتِ همیشه­ترسانِ داستان­های این مجموعه، که ما را نیز می­ترساند: مرغ­هایی که سری شبیه جغد دارند، زنانی که کودکان عجیب­الخلقه می­زایند و صدای هولناک زنجیرها بر گرده­های دریا.

در این فضای ترسناک بیگانه­گان ترس و مرگ به ارمغان می­­آورند و هم­سانی­ی شخصیت­ها را گاه ترس و گاه عقل خدشه­دار می­کند. این است جهان به چشمِ قهرمانانِ عزادارنِ بیل و ترس و لرز ؛ روبه­رویی­ی فضاها و شخصیت­ها، در صدای یک نفر: سرد است، صدای جغد می­آید؛ بوی خون. مردِ عینکی از راه می­رسد. می­ترسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 0:52  توسط خرس مهربان  | 

«ر» ترس و لرز را پابه‌پای «ساعدی» می‌ترسيم!

سلام

صالح تسبيحی در مجله کاپوچينو در مقاله «ر» ترس و لرز را پابه‌پای «ساعدی» می‌ترسيم! به داستان ترس و لرز ساعدی می پردازد

....«ترس و لرز» به ظاهر داستان آدم‌هاي جنوب است، و تعاملشان با جهان و بدويتشان.
و همين بدويت است که شالوده استوار مي‌کند براي ترسيدن. در جهان بدوي همه چيز محدود است در نتيجه همه چيز مي‌رود به سوي نماد شدن. در اين جهان، هر چيزي قابليت آن را دارد که نشاني از غيب داشته باشد. راوي انگار که هم‌ولايتي آن‌ها باشد در جهل‌شان سهيم است و اين جهل است که ما را با ترس و لرز آن‌ها همراه مي‌کند.
ترسي چنين، از جهل برمي‌خيزد اما علتش جهل علمي و زميني نيست. جهل آدم است نسبت به ترسيدنش. جهلي که تا ابد ادامه خواهد داشت.
در رويکردي نمادين، شخصيتي هست به اسم «محمد احمد علي»، که از همه چيز مي‌ترسد. و غايت ترس براي او مرگ است. و براستي ياد مرگ هم هست که آدم را بيش از هر چيز مي‌ترساند. و گشايش راز بعد از مرگ، و جهان قبل و بعد.
تو هم به عنوان خواننده‌ي داستان اشاراتي مي‌بيني که تنها مال توست و باقي اهالي روستا نمي‌بينند. محتمل آن‌ها، اشارات ديگري مي‌بينند که خودشان براي خودشان مي‌لرزند.
مثلا مردي که بي هوا به روستا آمده و نمي‌دانيم از کجا آمده (مثلا مي‌خواستم فقط براي کساني ننويسم که کتاب را خوانده‌اند، نمي‌شود. خيلي قشنگ است!. 1800 تومان چيزي نيست. بخريد بخوانيد. حيف است) مرد آب به صورتش که مي‌زند و نفس تازه مي‌کند، مشتي مگس ريز از دهانش بيرون مي‌ريزند . و تو از او مي‌ترسي.
اين ترس از کجا آمده و با ترس‌هاي ديگر چه تفاوتي دارد؟ اينکه اين آدم واسطه‌اي باشد از جهان ديگر که قدرتش از آدم‌هاي عادي بيشتر است و مي‌تواند امنيت آرام يک جهان کوچک به وسعت يک روستا را به هم بزند؟....

....اما در جهان دوگانه‌ي ما که آدم مجبور مي‌شود بفهمد غير از دهات خودش جهان‌هايي ديگر هم وجود دارند، جهان‌هايي بهتر، ترسي عميق وجودش را فرا مي‌گيرد که با ايمان نه تنها حل و فصل نمي‌شود، بلکه اين آب شور تشنه‌تر مي‌کند و ترس مي‌ماند و ايمان نه. تنها ترس مي‌ماند و مي‌لرزي و آنقدر خدا خورده‌اي که فربه شده‌اي و توان رفتن و بلم نشستن و روي امواج درياي ايمان قوس کردن را هم نداري، جاني که پيشتر داشتي.

و اينجا نمادهاي پنهان داستاني فرو مي‌ريزند و انسان و ترس‌هايش سر بر مي‌آورند. ايمان مأمن اصلي نيست. خدا داشتن آدم را راحت نمي‌کند. گرفتارترش مي‌کند تا بيشتر و عميق‌تر بترسد. اين آب شور است، نمي‌شود در اعماقش فرو رفت...
ايمان سؤالي در خود دارد بي پاسخ:
ايمان به چه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 0:12  توسط خرس مهربان  | 

لمپنيسم و ادبيات

سلام

حسين نوش آذر دز سايت با شما نيستم در مقاله ای به موضوع لمپنيسم و ادبيات می پردازد.

نوش آذر می نويسد:

1
ادبيات و تاريخ اجتماعی ما به نظر من در کشاکش ميان دو قطب شهرنشينی و روستايی گری شکل گرفته است. متاسفانه با انقلاب بهمن روستايی گری بر شهرنشينی غالب آمد. در ادبيات نمود آن ساده انگاری و لمپنيسم است. لمپنيسم در مفهوم همان زبان و لحن روستائيانی که از اوايل دهه چهل تا طليعهء انقلاب به تهران آمدند و در حلبی آبادها و مناطق خارج از محدوده سکنی گزيدند. زنده ياد غلامحسين ساعدی در مجموعه داستان "گور و گهواره" طرحی از حضور اينان را در حاشيهء شهر بزرگ به دست می دهد.
در شب هول شخصيتی هست به نام
"اسماعيل ابراهيمی": ساواکی، شکنجه گر، از نظر جنسی حريص و با خواسته ها و تمايلات بيمارگونه. بی پدر مادر، ظالم. در کودکی ملای مکتب بارها به او تجاوز کرده است. مغبون. اين شخصيت ادامهء طبيعی شخصيت های داستان "سايه به سايه" است. روی ديگر سکهء رفاه شهری و آرزوی تمدن بزرگ بر الگوی رويای زندگی آمريکايی. يک لمپن که کت و شلوار آرمانی می پوشد، کراوات می بنند و به خودش عطر فرانسوی می زند. اگر در ادبيات معاصر شجره نامه اين نوع شخصيت را پی بگيريم، می رسيم به شاگرد رويگر در مد و مه ابراهيم گلستان، به داش آکل هدايت (با اندکی تخفيف البته) و به آن شوفر کاميون وافوری در داستان "دريا طوفانی بود" صادق چوبک. از نظر روانشناسی می شود ثابت کرد که اينها همه با هم خويشاوندند. ....
2
....ساعدی در مجموعهء گور و گهواره به حاشيه نشين ها و لمپن ها و اراذل می پردازد. درد را می بيند و نشان می دهد و باور و همدلی ما را به دست می آورد. اما رذالت اراذل را نمی بيند، يا می بيند اما نشان مان نمی دهد. در يک کلام وکيل يکسونگر لمپن هاست. احتمالا به همين دليل است که می گويند نويسندهء متعهدی است. متعهد از نوع همان تعهد اجتماعی که مسخ شده و قلب شدهء دريافت اگزيستانسياليستی از تعهد است. برای تدقيق در اين معنا به داستان "سايه به سايه" از مجموعهء "گور و گهواره" نگاهی بيندازيم:
داستان ماجرای ولگردی های راوی است در قلعه. عرق خوری ها، ولگردی ها و شيرين کاری های يک ولگرد که تنها يک پشت و پناه دارد: "دلبر خانم" که در همان محله از دوافروشی گذران می کند و اين همه با اين قصد که گزارشی از حضور اين نوع آدمها به دست آيد، نمايش زخمی که نقاب تمدن بزرگ شاهنشاهی آن را پوشانده است. در اين ميان راوی با دو مبارز فراری که به قلعه پناه آورده اند آشنا می شود. محبت می بيند و خود را متعهد می کند در مقابل آن دو تن. يک مامور ساواک به جستجوی انهاست. يک قتل در داستان اتفاق می افتد و راوی در کانون اين تنش ها قرار دارد، در جهانی که به هيچکس و به هيچ چيز نمی شود اعتماد کرد. تنها ارزش مسلط، همان ارزش های جامعهء مردسالار است: معرفت، جوانمردی و وفای به عهد و البته نفرت و خشم و ستيز با قدرت و جز اينها و ورای اين ارزش ها ترس که بازدارنده است و متضمن و تثبيت کنندهء قدرت است. با وقوع قتل، راوی در پايان داستان بر ترس خود چيره می شود و به مردم می پيوندد که خشمگين اند و شورش کرده اند. يعنی راوی ميان سازشکاری و شورش، شورش را برمی گزيند به اعتبار همان ارزش های معتبر: جوانمردی و جز اينها. چون نمک گير است، می شورد بر نظم موجود. بيان اين مفهوم: هرگاه فرد به نظم موجود تن بدهد و در اين ميان دنيای درونی خود را فراموش کند، در اين گره گاه خشونت شکل می گيرد. مشکل اينجاست که نويسنده به راوی حق می دهد و از او قهرمان می سازد و در اين ميان به نفع انقلابيگری فراموش می کند که تا زمانی که موفقيت فرد در جامعه در گرو تسلط بر خود است و تا وقتی که ارادهء فرد به قدرت معطوف است و اتکای به نفس فرد به موفقيت او بستگی دارد، تفاوت های طبقاتی بی معنی است: خوديابی در فرد شکل نمی گيرد. فقير و غنی با خود بيگانه است. از اين نظر می گوييم در اين داستان همه با هم و با خود بيگانه اند. هم آن شورشگر، هم ماموران و هم آن دو جوان انقلابی نيکوکار. در اين ميان شورش فقط می تواند خاستگاه قدرت را تغيير دهد، چنان که تغيير داد. مهم نيست که کی به قدرت می رسد. مهم اين است که تا وقتی فرد با خود بيگانه است، اين مجموعه همچنان پابرجاست. ساعدی در اين داستان يک نويسنده متعهد و انقلابی است مانند بسياری از نويسندگان متعهد و انقلابی اين حقيقت را نمی بيند يا نمی خواهد ببيند. .....
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 0:11  توسط خرس مهربان  | 

غلامحسین ساعدی، آخرین روزها در پاریس

سلام

مهستی شاهرخی از آخرين روز های غلامحسين ساعدی می نويسد:

** ساعدی در دو سال آخر عمرش بیمار بود. پیر و افسرده شده بود. كبدش درست كار نمیكرد. با وجودی كه خودش پزشك بود، از بیمارستان میترسید. در تهران هم، برای معالجه، سنگ مثانه اش، دوستانش او را به زور به بیمارستان برده بودند وگرنه با پای خودش كه نمیرفت. این اواخر دیگر میدانست كه رفتنی است. گاه میگفت:«من سرطان دارم

 با انبوه موهای پریشان جو گندمی و سبیل پر پشت و ریش نتراشیده اش بیشتر از سن واقعی اش نشان میداد ولی كافی بود تا كمی از زاد و بوم و تبریزی ها و هم ولایتی ها، آن هم به زبان تركی و با لهجه آذری برایش بگویند تا خطوط رنج از چهره اش ناپدید شود و چشمانش از پشت عینك ذره بینی بدرخشد.

** در مراسم به خاكسپاری «یولماز گونی» سینماگر ترك، در پرلاشز، در همان گورستانی كه امروز خودش در آنجا دفن شده است، حضور داشت.

ــ «مرگ یولماز گونی خیلی مرا اذیت كرد. قرار بود با هم كار بكنیم... یولماز از دست رفت. درست در اوج شكوفایی، با سرطان معده

 غلامحسین ساعدی و یولماز گونی و ماكسیم رودنسون و محمود درویش جزو هیئت امنای موسسه «مطالعات كردی» در پاریس بودند. میگفت:«راستش را بخواهی از این دنیای مادرقحبه خلاص شد. دست راستش رو سر آدم های احمقی چون من

 **در سردخانه، زیر نور چراغی كم سو، آرام و بی خیال خوابیده بود. ملافه سفیدی بدنش را تا گردن میپوشاند. موهای خاكستری اش را روی شانه ریخته بودند. صورت سردش را عرق چسبناكی پوشانده بود. لبخندی آرامش بخش به لب داشت و قطره خونی ــ كه نشانه آخرین خونریزی بود ــ بر كنج لبش نقش بسته بود. بی هیچ ترس و هراسی، با آرامش كامل، عاری از همه دلهره ها و سراسیمگی هایی كه سرشت اش را میساختند، دور از همه صحنه های سیاست و بازی های نمایشی آن بر روی سكویی در سردخانه آرمیده بود. حالا دیگر زندگی با همه واهمه ها و كابوس هایش برای همیشه از او گریخته بود. چهره اش جوان تر مینمود و گویی به چیزی میخندید طوری كه یكی از دوستان آذربایجانی اش كه برای آخرین دیدار با ساعدی به سردخانه آمده بود، بی اختیار گفته بود:«دارد قصه تنهایی ما را مینویسد و به ریش ما میخندد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 0:25  توسط خرس مهربان  |