تبليغاتX
غلامحسین ساعدی شناسی

غلامحسین ساعدی شناسی

نگاهی دوباره به غلامحسین ساعدی ، زندگی، آثار و زمانه اش

آشنايی با آل احمد ساعدی را در نمايشنامه نويسی متوقف کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 0:1  توسط خرس مهربان  | 

تراژدی ساعدی بودن، نويسنده ای که قدر نبوغ خود را ندانست


امير حسن چهلتن در بی بی سی از بيستمين سالگرد درگذشت غلامحسين ساعدی می نويسد : تراژدی ساعدی بودن، نويسنده ای که قدر نبوغ خود را ندانست

در ميان همه داستان نويسانی که بدنه اصلی ادبيات داستانی معاصر ما را می سازند ساعدی چهره ممتاز و کاملا ويژه ای است.

من او را تقريبا هميشه پس از هدايت به ياد می آورم و اين يادآوری اغلب با حسرت، دريغ و نوعی احساس غبن همراه است، با يک جور احساس حيف شدگی و اين نه فقط سرنوشت اغلب نويسندگان مستعد و ممتاز ماست که انگار برای هر نخبه ای در بافت اجتماعی اين سرزمين کم و بيش همين تقدير پيش روست؛ حرام شدن! و وقتی پای نويسنده ای با تخيل شگرف ساعدی در ميان باشد می توان گفت برای جامعه ای که بطور کلی از ضعف يا حتی فقدان درک زيبايی شناختی مدرن رنج می برد، چيزی زيانبار تر از آن وجود ندارد.

يک مطالعه پديدار شناختی-حتی بطور سر دستی- آشکار می کند که ادبيات جديد ايران سکوی پرش خود را در نقطه قرار داد که اساسا ربط زيادی به ادبيات خلاقه نداشت و هدف ملعون اين پرش چيزی نبود جز تغيير وضعيت! و تاويل آن در ذهن نويسنده ايرانی فقط يک طنين داشت: تغيير حکومت.

نتيجه حاصله يک صد سال ضايعه مدام است - چيزی که هنوز تمام و کمال دست از سرمان برنداشته - اين سوء تفاهم از يک سو استعدادهای ناب را تلف کرده است و از سوی ديگر نويسندگان مهمی مثل چوبک، گلستان و مهشيد اميرشاهی را به حاشيه سوق داده است.....

....آيا ساعدی برای آن مهاجرت اجباری (دست کم خودش آن مهاجرت را از سر اجبار می دانست) از توان و آمادگی روحی لازم برخوردار بود؟ از پاريس به دوستی نوشت "در تبعيد تنها نوشتن باعث شده که من دست به خودکشی نزنم" اين جمله واقعيت ندارد، به نوشتن نه، او به الکل پناه برده بود و آن را چنان مصرف می کرد که همچون وسيله ای کُند اما قطعی برای خودکشی موثر واقع شود.

اضطرابی که او در برخی از داستان هايش به نمايش گذاشت و آن را بر بستر آن هوش شريف و تخيل ناب تا آن مرزهای باور نکردنی گسترش داد، رئاليسمی را پديد آورد که ويژه او بود و اگر به نوسانات سياست های احمقانه روز تن نمی داد می توانست واقعيت حيرت انگيز موقعيت تاريخی ما را واضح کند و ما اينک صاحب يک نويسنده جهانی بوديم.

او به پاريس رفت تا بميرد، همان کاری که هدايت کرده بود و ما نمی دانيم او کدام دوزخ را تجربه می کرد، وقتی می گفت" از دو چيز می ترسم، يکی از خوابيدن و ديگری از بيدار شدن"

و او کی برخواهد خاست تا کابوس دراز مرگ را برای ما بازگو کند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 20:57  توسط خرس مهربان  | 

بيستمين سالگرد خاموشی

سلام

 

رضا اغنمی پسر خاله غلامحسین ساعدی از بيستمين سالگرد خاموشی او ميگويد رضا اغنمی که خود در عرصه ادبيات فعال هست. از زمان کودکی ارتباط نزديکی با پسر خاله اش ، تا آخرين دم، داشت

اغنمی می نويسد :

بيست سال پيش بود که در سحرگاهی سرد و ملال آورچشم ازجهان فرو بست. سه هفته ديگر پنجاه ساله ميشد.

اجل امان نداد. از تلخی های زمانه رهيد. از غريبه ها، ازانبوه بی رگ و ريشه ها، از قماش  بزک کرده ها و غرقه در رنگ و لعاب های مرسوم. بی اعتنا شده بود.  بريده بود. يآس و واخوردگي، آثار دروغ و دورنگی های تحميلی به خلوتش خزيده  و موريانه درونش را ميجويد. مهم تر، برباد رفتن آمال و تکرارشکست های ملي، چون آتشی که رو به سردی ميرفت.  ميديد که در نگاه ها طرحی  از سياهی و تشييع وگودال قبرستان موج ميزند. دو روز قبل از آنکه به بيمارستان بيفتد، بديدنش رفتم.  پدرخواب بود گفت بريم بيرون کمی قدم بزنيم. ازدم در راه افتاديم طرف پارک که پائين خانه اش بود. با بغض و نفرت گفت :

خسته شده ام از اين هياهوها ونيش های  تازه به دوران رسيده ها. عجب غلطی کردم از ايران آمدم بيرون. مرد سپيدمويی را که ازسربالائی پارک به طرف ما ميآمد نشانم داد گفت ببين اين مردک را ميشناسي؟ و رفت آن طرفتر پشت درخت که اورا نبيند. مرد مسنی بود مست. وقتی به من رسيد ايستاد. نگاهی کرد و به راهش ادامه داد. غلامحسين پرسيد شناختي؟ گفتم زارع بود.  گفت آری !  و حالا من و او هردو در اين خراب شده پناهنده ايم با حقوق يکسان! ......

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 0:57  توسط خرس مهربان  | 

فضا ها و نماد ها

سلام

بهروز شيدا در سايت مانيها در مقاله ای با عنوان فضا ها و نماد ها (نگاهی به داستان­های غلامحسین ساعدی) به داستان های غلامحسين ساعدی می پردازد او می نويسد :

پرداخت به داستان­های زنده­یاد غلامحسین ساعدی را می­توان با یک حکم آغاز کرد: ساعدی داستان­نویسِ ارزشمندی است. در پاسخ به چرایی­ی این حکم می­توان حکمِ دیگری دیگری را در مقابلِ مخاطب گذاشت: او یکی از برجسته­ترین نماینده­گانِ داستان­نویسی­ی ایران در"دهه­ی چهل" است؛ راوی­ی صادقِ یک دوران.  هردوی این احکام اما، ابهام­های جدیدی می­آفرینند: رابطه­ی نویسنده و یک دورانِ تاریخی چه­گونه است؟ رابطه­ی نویسنده ومتن چیست؟ خواننده ومتن چه­گونه یک­دیگر را بازمی­آفرینند؟ همه­ی موضوعِ تاریخِ نقدِ ادبی تلاش در جهتِ پاسخ به این ابهام­ها است. نحله­های نقدِ ادبی به­وجود نیامده­اند مگر برای پاسخ به چه­گونگی­ی ارتباطِ چهار ضلعِ یک مربع: تاریخ، نویسنده، متن و خواننده. مجذوبِ تئوری­ها نشویم و به حکمِ خود بازگردیم. ساعدی داستان­نویس ارزشمندی است. پیش از هرچیز به خاطرِ پاسخی که به چه­گونه­گی­ی ارتباطِ سه ضلع از این چهار ضلع می­دهد؛ ارتباطِ تاریخ، نویسنده و متن. نویسنده­ی ارزشمندی است به­این­خاطر که با پاسخِ خویش غربتِ نویسنده­ بودن را می­پذیرد؛ غربتِ انسانی را که می­سوزد تا مرگ. تاریخ از منظرِ نویسنده، سیاست­پیشه و مورخ یک­سان نمی­گذرد. در برخورد به تاریخ، این انبوهِ حوادث در گذرِ زمان، مورخ به بازیگرانِ جهانِ سیاست می­نگرد، سیاست­پیشه با صاحبانِ قدرت هم­ذات­پنداری می­کند و نویسنده جز دریغ­گویی گزیری ندارد. مورخ با قهرمانانِ اثرِ خویش بیگانه است، سیاست­پیشه با قدرت معنی می­شود و نویسنده، مورخ و سیاست­پیشه­ی درونِ خود را می­کشد تا خواننده در متن، دیروز و امروز خویش، هردو، را بیابد. تاریخ هنگامی که در متنِ ادبی ته­نشین شود، متن وخواننده بایک­دیگر تنها مانده­اند. اولی آینه و دومی جست­وجوگرِ تصویرِ خویش؛ تصویرِ نوعیتِ انسان در آینه­ی هستی­ی انسانِ یک عصر. دور افتادیم. ساعدی به ارتباطِ تاریخ و نویسنده و متن پاسخی درخور می­دهد؛ ما را با متن تنها می­گذارد.

اینک مای خواننده و داستان­های ساعدی؛ مایی که می­خواهیم یک­بارِ دیگر تعدادی از داستان­های او را بر مبنای نوعی تقسیم­بندی، در جست­وجوی خویش و تاریخِ خویش، باز بخوانیم؛ در جست­وجوی انسانی که سیاست­پیشه و مورخ به او اعتنایی ندارند.

5

با داستان­های آرامش در حضورِ دیگران و دو برادر بارِ دیگر به فضای هولناک و عبارت­های نمادین باز می­گردیم؛ به جهانِ فروپاشی­ها و حسرت­ها. آرامش در حضورِ دیگران داستانِ زنده­گی­ی سرهنگِ بازنشسته­ای است که خانه و مرغ­داری­ی خویش را می­فروشد و به اتفاقِ هم­سرِ جوان­اش به خانه­ی دو دخترش می­رود که در شهری دیگر در زنده­گی­ای مبتذل و بی­هدف اسیر اند. با حضورِ سرهنگ و هم­سرش زنده­گی­ی آن­ها رنگِ دیگری می­گیرد. مردِ جوانی دل به هم­سرِ سرهنگ می­بازد و یکی از دخترانِ سرهنگ ازدواج می­کند. دخترِ دیگرِ سرهنگ که در عشق شکست خورده است، خو را به شهرِ دیگری منتقل می­کند، برادرشوهرِ او خود را می­کشد و سرهنگ دیوانه می­شود. دو برادر بر درگیری­ی دو برادر متمرکز است که به­اتفاق در اتاقی اجاره­ای زنده­گی می­کنند. یکی از آن­ها زنده­گی­ای "معقول" دارد، برادرِ دیگر اما تنها با کتاب و پاکتی تخمه سرگرم است. پیرزنِ صاحب­خانه آن­ها را جواب می­کند. به خانه­ی جدیدی نقلِ مکان می­کنند و سرانجام برادرِ بی­هدف خود را می­کشد.

   بر آرامش در حضورِ دیگران مرگ و جنون سایه گسترده است؛ مرگ و جنونی که هم­چون همه­ی داستان­های ساعدی توسطِ فضایی هولناک، که این­بار بر مبنای وضعیتِ هوا، ویژه­گی­های شخصیت­های ره­گذر و حضورِ حیوانات ساخته می­شود، پیش­بینی شده است: آسمان­غرنبه­ای راه می­افتد، بارانی تند می­بارد، بعد آفتابِ سوزانی پیدا می­شود، درخت­ها و دیوارها پوشیده از کلاغ اند و زنی بی­صورت که پشت به جماعت قوز کرده است از توی گونی خرد و ریز و آت­وآشغال­های عجیب و غریب بیرون می­کشد. این فضای وهم­انگیز را عبارت­های نمادین تکمیل می­کنند: "... ساختمان­های ساکت شهر ... آرام­آرام وسط درخت­ها و تیرگی­ وهم­انگیز شب دفن می­شدند." (12)  مردی ... توی درخت­ها گم می­شد و ... چلنگرهای زنجیر به­دست ... دنبالش می­کردند." (13) این فضای هولناک را سه شخصیتِ دیگرگون تاب نمی­آورند. سرهنگ، مردِ چشم­آبی و برادرشوهرِ یکی از دخترانِ سرهنگ. از این سه تن، اولی مجنون می­شود، دومی از ابتذال خویش کلافه است و سومی خودکشی می­کند. سرهنگ نماینده­ی شوکتی مضمحل است و مردِ چشم­آبی بازمانده­ی روزهایی که زنده­گی معنای دیگری داشت، هر­چند که ما در داستان نه از آرمان او چیزی می­خوانیم و نه از آن روزها: "... تا چندسال پیش امیدواری­های زیادی واسه همة ما بود. همون رفتن و خواستن و نفس زدن ... ولی حالا با این زندگی یخ و سرد و مرده چه­کار بکنیم؟" (14) دلیلِ مرگِ شخصیتِ سوم در آینه­ی گفتارِ شخصیتِ دوم پیدا است. فضای آرامش در حضور دیگران، تنها مرگ و جنون را پیش­بینی نمی­کند، سبب­سازِ مرگ و جنون نیز می­شود و این یعنی تقدیرِ گزیرناپذیرِ ره­روانِ یک عصر.

   در دو برادر نیز با فضایی هولناک روبرو می­شویم، فضایی ساخته­شده از حیواناتِ موذی و بوها. برادرِ بزرگ تنها کسی است که این فضا را درک می­کند. او معترضی است که در فضای داستان اسیر شده است. برچسبی که بر روی چمدانِ تخمه­هایش زده است، تاریخِ آغازِ اضمحلالِ او را فاش می­کند؛ خوانش تاریخ از روی برچسبِ تخمه­ها: "ذخیره برای روزهای آینده. مردادماه سی و دو." (15) بر چسبی که گلایه­ی مردِ چشم­آبی­ی آرامش در حضور دیگراننیز سابقه­ای تاریخی می­بخشد: مردادماه سی و دو

6

20051123122433saedi3.jpg

در مجموعه داستان­های عزاداران بیل و ترس­ و لرز،  ترس و مرگ دو هم­زادِ جدایی­ناپذیر اند. داستان اولِ عزاداران بیل مرگِ پیرزنی از اهالی­ی روستا است. داستان دوم روایتِ مرگِ ملای ده است. در داستان سوم، ماجرای قحطی­ی حاکم بر ده و جدال با "پروسی­ها" دست­مایه قرار می­گیرد. در داستان چهارم روایتِ مرگِ "گاوِ مش­حسن" را می­خوانیم. در داستان پنجم با قتلِ وحشیانه­ی یک سگ توسطِ "جوان شرورِ" ده روبه­رو می­شویم. در داستانِ اولِ ترس­و لرز حضورِ یک بیگانه در روستا ماجرا می­آفریند. در داستان دوم ورودِ بیگانه­ای دیگر و عروسی­ی او با یکی از زنانِ روستا را می­خوانیم. در داستان سوم با ماجرای مریضی­ی یکی از زنانِ ده و معالجه­ی او توسطِ "اسحاق یهود" روبه­رو می­شویم.

  در عزاداران بیل فضای هولناک و تاریک هم­چنان حرفِ اول را می­زند؛ فضایی پر از لاشه و باد و پوسیده­گی: کاسه­ی آب پر پشه بود. جنازه­ها باد کرده بودند و پشه­های بزرگ  در نور کم­رنگ فانوس می­چرخیدند.  (16) این فضای هولناک را حضورِ توقف­ناپذیرِ مرگ، حضورِ پروسی­ها، به مثابهِ نیرویی شر، و درگیری و هم­سانی­ی شخصیت­هایی ایستا تکمیل می­کنند. در میانِ اهالی ده، "اسلام" نماینده­ی خرد و مسامحه و "پسرِ مشدی­صفر" نماینده­ی شرارت است. اسلام سرانجام بیل را ترک می­کند و پسرِمشدی ­صفر مرگِ حاکم بر جهانِ داستان را می­آفریند. پروسی­ها نیز در سایه­ی بی­زمانی­ی داستان در تناقض با خویش به شر مفهومی معاصر می­بخشند. مردان و زنانِ عزاداران بیل در یک سرِ تناقضِ جهانی تناقضمند اسیر اند؛ در مرگ، در تاریکی، و در فضایی که خود نمی­دانند برخاسته از کدامین نفرین است. ساکنان جهانِ دردهای بی­درمان و رنج­های مرموز.

   شخصیت­های ترس­ولرز نیز به ما نمی­گویند در چه زمانی می­زیند، اما فضای سیاهِ داستان­های آن­ها نه تنها "محمداحمد علی"، شخصیتِ همیشه­ترسانِ داستان­های این مجموعه، که ما را نیز می­ترساند: مرغ­هایی که سری شبیه جغد دارند، زنانی که کودکان عجیب­الخلقه می­زایند و صدای هولناک زنجیرها بر گرده­های دریا.

در این فضای ترسناک بیگانه­گان ترس و مرگ به ارمغان می­­آورند و هم­سانی­ی شخصیت­ها را گاه ترس و گاه عقل خدشه­دار می­کند. این است جهان به چشمِ قهرمانانِ عزادارنِ بیل و ترس و لرز ؛ روبه­رویی­ی فضاها و شخصیت­ها، در صدای یک نفر: سرد است، صدای جغد می­آید؛ بوی خون. مردِ عینکی از راه می­رسد. می­ترسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 0:52  توسط خرس مهربان  | 

«ر» ترس و لرز را پابه‌پای «ساعدی» می‌ترسيم!

سلام

صالح تسبيحی در مجله کاپوچينو در مقاله «ر» ترس و لرز را پابه‌پای «ساعدی» می‌ترسيم! به داستان ترس و لرز ساعدی می پردازد

....«ترس و لرز» به ظاهر داستان آدم‌هاي جنوب است، و تعاملشان با جهان و بدويتشان.
و همين بدويت است که شالوده استوار مي‌کند براي ترسيدن. در جهان بدوي همه چيز محدود است در نتيجه همه چيز مي‌رود به سوي نماد شدن. در اين جهان، هر چيزي قابليت آن را دارد که نشاني از غيب داشته باشد. راوي انگار که هم‌ولايتي آن‌ها باشد در جهل‌شان سهيم است و اين جهل است که ما را با ترس و لرز آن‌ها همراه مي‌کند.
ترسي چنين، از جهل برمي‌خيزد اما علتش جهل علمي و زميني نيست. جهل آدم است نسبت به ترسيدنش. جهلي که تا ابد ادامه خواهد داشت.
در رويکردي نمادين، شخصيتي هست به اسم «محمد احمد علي»، که از همه چيز مي‌ترسد. و غايت ترس براي او مرگ است. و براستي ياد مرگ هم هست که آدم را بيش از هر چيز مي‌ترساند. و گشايش راز بعد از مرگ، و جهان قبل و بعد.
تو هم به عنوان خواننده‌ي داستان اشاراتي مي‌بيني که تنها مال توست و باقي اهالي روستا نمي‌بينند. محتمل آن‌ها، اشارات ديگري مي‌بينند که خودشان براي خودشان مي‌لرزند.
مثلا مردي که بي هوا به روستا آمده و نمي‌دانيم از کجا آمده (مثلا مي‌خواستم فقط براي کساني ننويسم که کتاب را خوانده‌اند، نمي‌شود. خيلي قشنگ است!. 1800 تومان چيزي نيست. بخريد بخوانيد. حيف است) مرد آب به صورتش که مي‌زند و نفس تازه مي‌کند، مشتي مگس ريز از دهانش بيرون مي‌ريزند . و تو از او مي‌ترسي.
اين ترس از کجا آمده و با ترس‌هاي ديگر چه تفاوتي دارد؟ اينکه اين آدم واسطه‌اي باشد از جهان ديگر که قدرتش از آدم‌هاي عادي بيشتر است و مي‌تواند امنيت آرام يک جهان کوچک به وسعت يک روستا را به هم بزند؟....

....اما در جهان دوگانه‌ي ما که آدم مجبور مي‌شود بفهمد غير از دهات خودش جهان‌هايي ديگر هم وجود دارند، جهان‌هايي بهتر، ترسي عميق وجودش را فرا مي‌گيرد که با ايمان نه تنها حل و فصل نمي‌شود، بلکه اين آب شور تشنه‌تر مي‌کند و ترس مي‌ماند و ايمان نه. تنها ترس مي‌ماند و مي‌لرزي و آنقدر خدا خورده‌اي که فربه شده‌اي و توان رفتن و بلم نشستن و روي امواج درياي ايمان قوس کردن را هم نداري، جاني که پيشتر داشتي.

و اينجا نمادهاي پنهان داستاني فرو مي‌ريزند و انسان و ترس‌هايش سر بر مي‌آورند. ايمان مأمن اصلي نيست. خدا داشتن آدم را راحت نمي‌کند. گرفتارترش مي‌کند تا بيشتر و عميق‌تر بترسد. اين آب شور است، نمي‌شود در اعماقش فرو رفت...
ايمان سؤالي در خود دارد بي پاسخ:
ايمان به چه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 0:12  توسط خرس مهربان  | 

لمپنيسم و ادبيات

سلام

حسين نوش آذر دز سايت با شما نيستم در مقاله ای به موضوع لمپنيسم و ادبيات می پردازد.

نوش آذر می نويسد:

1
ادبيات و تاريخ اجتماعی ما به نظر من در کشاکش ميان دو قطب شهرنشينی و روستايی گری شکل گرفته است. متاسفانه با انقلاب بهمن روستايی گری بر شهرنشينی غالب آمد. در ادبيات نمود آن ساده انگاری و لمپنيسم است. لمپنيسم در مفهوم همان زبان و لحن روستائيانی که از اوايل دهه چهل تا طليعهء انقلاب به تهران آمدند و در حلبی آبادها و مناطق خارج از محدوده سکنی گزيدند. زنده ياد غلامحسين ساعدی در مجموعه داستان "گور و گهواره" طرحی از حضور اينان را در حاشيهء شهر بزرگ به دست می دهد.
در شب هول شخصيتی هست به نام
"اسماعيل ابراهيمی": ساواکی، شکنجه گر، از نظر جنسی حريص و با خواسته ها و تمايلات بيمارگونه. بی پدر مادر، ظالم. در کودکی ملای مکتب بارها به او تجاوز کرده است. مغبون. اين شخصيت ادامهء طبيعی شخصيت های داستان "سايه به سايه" است. روی ديگر سکهء رفاه شهری و آرزوی تمدن بزرگ بر الگوی رويای زندگی آمريکايی. يک لمپن که کت و شلوار آرمانی می پوشد، کراوات می بنند و به خودش عطر فرانسوی می زند. اگر در ادبيات معاصر شجره نامه اين نوع شخصيت را پی بگيريم، می رسيم به شاگرد رويگر در مد و مه ابراهيم گلستان، به داش آکل هدايت (با اندکی تخفيف البته) و به آن شوفر کاميون وافوری در داستان "دريا طوفانی بود" صادق چوبک. از نظر روانشناسی می شود ثابت کرد که اينها همه با هم خويشاوندند. ....
2
....ساعدی در مجموعهء گور و گهواره به حاشيه نشين ها و لمپن ها و اراذل می پردازد. درد را می بيند و نشان می دهد و باور و همدلی ما را به دست می آورد. اما رذالت اراذل را نمی بيند، يا می بيند اما نشان مان نمی دهد. در يک کلام وکيل يکسونگر لمپن هاست. احتمالا به همين دليل است که می گويند نويسندهء متعهدی است. متعهد از نوع همان تعهد اجتماعی که مسخ شده و قلب شدهء دريافت اگزيستانسياليستی از تعهد است. برای تدقيق در اين معنا به داستان "سايه به سايه" از مجموعهء "گور و گهواره" نگاهی بيندازيم:
داستان ماجرای ولگردی های راوی است در قلعه. عرق خوری ها، ولگردی ها و شيرين کاری های يک ولگرد که تنها يک پشت و پناه دارد: "دلبر خانم" که در همان محله از دوافروشی گذران می کند و اين همه با اين قصد که گزارشی از حضور اين نوع آدمها به دست آيد، نمايش زخمی که نقاب تمدن بزرگ شاهنشاهی آن را پوشانده است. در اين ميان راوی با دو مبارز فراری که به قلعه پناه آورده اند آشنا می شود. محبت می بيند و خود را متعهد می کند در مقابل آن دو تن. يک مامور ساواک به جستجوی انهاست. يک قتل در داستان اتفاق می افتد و راوی در کانون اين تنش ها قرار دارد، در جهانی که به هيچکس و به هيچ چيز نمی شود اعتماد کرد. تنها ارزش مسلط، همان ارزش های جامعهء مردسالار است: معرفت، جوانمردی و وفای به عهد و البته نفرت و خشم و ستيز با قدرت و جز اينها و ورای اين ارزش ها ترس که بازدارنده است و متضمن و تثبيت کنندهء قدرت است. با وقوع قتل، راوی در پايان داستان بر ترس خود چيره می شود و به مردم می پيوندد که خشمگين اند و شورش کرده اند. يعنی راوی ميان سازشکاری و شورش، شورش را برمی گزيند به اعتبار همان ارزش های معتبر: جوانمردی و جز اينها. چون نمک گير است، می شورد بر نظم موجود. بيان اين مفهوم: هرگاه فرد به نظم موجود تن بدهد و در اين ميان دنيای درونی خود را فراموش کند، در اين گره گاه خشونت شکل می گيرد. مشکل اينجاست که نويسنده به راوی حق می دهد و از او قهرمان می سازد و در اين ميان به نفع انقلابيگری فراموش می کند که تا زمانی که موفقيت فرد در جامعه در گرو تسلط بر خود است و تا وقتی که ارادهء فرد به قدرت معطوف است و اتکای به نفس فرد به موفقيت او بستگی دارد، تفاوت های طبقاتی بی معنی است: خوديابی در فرد شکل نمی گيرد. فقير و غنی با خود بيگانه است. از اين نظر می گوييم در اين داستان همه با هم و با خود بيگانه اند. هم آن شورشگر، هم ماموران و هم آن دو جوان انقلابی نيکوکار. در اين ميان شورش فقط می تواند خاستگاه قدرت را تغيير دهد، چنان که تغيير داد. مهم نيست که کی به قدرت می رسد. مهم اين است که تا وقتی فرد با خود بيگانه است، اين مجموعه همچنان پابرجاست. ساعدی در اين داستان يک نويسنده متعهد و انقلابی است مانند بسياری از نويسندگان متعهد و انقلابی اين حقيقت را نمی بيند يا نمی خواهد ببيند. .....
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 0:11  توسط خرس مهربان  | 

غلامحسین ساعدی، آخرین روزها در پاریس

سلام

مهستی شاهرخی از آخرين روز های غلامحسين ساعدی می نويسد:

** ساعدی در دو سال آخر عمرش بیمار بود. پیر و افسرده شده بود. كبدش درست كار نمیكرد. با وجودی كه خودش پزشك بود، از بیمارستان میترسید. در تهران هم، برای معالجه، سنگ مثانه اش، دوستانش او را به زور به بیمارستان برده بودند وگرنه با پای خودش كه نمیرفت. این اواخر دیگر میدانست كه رفتنی است. گاه میگفت:«من سرطان دارم

 با انبوه موهای پریشان جو گندمی و سبیل پر پشت و ریش نتراشیده اش بیشتر از سن واقعی اش نشان میداد ولی كافی بود تا كمی از زاد و بوم و تبریزی ها و هم ولایتی ها، آن هم به زبان تركی و با لهجه آذری برایش بگویند تا خطوط رنج از چهره اش ناپدید شود و چشمانش از پشت عینك ذره بینی بدرخشد.

** در مراسم به خاكسپاری «یولماز گونی» سینماگر ترك، در پرلاشز، در همان گورستانی كه امروز خودش در آنجا دفن شده است، حضور داشت.

ــ «مرگ یولماز گونی خیلی مرا اذیت كرد. قرار بود با هم كار بكنیم... یولماز از دست رفت. درست در اوج شكوفایی، با سرطان معده

 غلامحسین ساعدی و یولماز گونی و ماكسیم رودنسون و محمود درویش جزو هیئت امنای موسسه «مطالعات كردی» در پاریس بودند. میگفت:«راستش را بخواهی از این دنیای مادرقحبه خلاص شد. دست راستش رو سر آدم های احمقی چون من

 **در سردخانه، زیر نور چراغی كم سو، آرام و بی خیال خوابیده بود. ملافه سفیدی بدنش را تا گردن میپوشاند. موهای خاكستری اش را روی شانه ریخته بودند. صورت سردش را عرق چسبناكی پوشانده بود. لبخندی آرامش بخش به لب داشت و قطره خونی ــ كه نشانه آخرین خونریزی بود ــ بر كنج لبش نقش بسته بود. بی هیچ ترس و هراسی، با آرامش كامل، عاری از همه دلهره ها و سراسیمگی هایی كه سرشت اش را میساختند، دور از همه صحنه های سیاست و بازی های نمایشی آن بر روی سكویی در سردخانه آرمیده بود. حالا دیگر زندگی با همه واهمه ها و كابوس هایش برای همیشه از او گریخته بود. چهره اش جوان تر مینمود و گویی به چیزی میخندید طوری كه یكی از دوستان آذربایجانی اش كه برای آخرین دیدار با ساعدی به سردخانه آمده بود، بی اختیار گفته بود:«دارد قصه تنهایی ما را مینویسد و به ریش ما میخندد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 0:25  توسط خرس مهربان  | 

عزادران بيل

عزادران بيل

متن عزاداران بيل و نقد جلال آل احمد در سايت ادبکده

دفتر پنچم از سری کتاب های چهره های قرن بيستمی ايران اختصاص به غلامحسين ساعدی دارد. نويسنده کتاب آقای کوروش اسدی در مورد عزادران بيل می نويسد:

عزادران بيل

جنبه های جهان هول آور ساعدی را بديهياتی می سازند مثل مواجهه آدم های ساده از هر نظر فقير با چيزی ناشناخته که چون آواری ناگاه بر سرشان فرومی ريزد. تمام داستان های ساعدی روايت رو در رويی با ناشناخته هاست. روستاهای او روستاهايی داستانی هستند با آدم های داستانی.

آدم های تنها و اسير دست حوادث ناخواسته و ناشناس هميشه دنبال پشت و پناهند. اين بی پناهی آن ها را وامی دارد تا دنبال کسی يا پناهگاهی بگردند اين ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 0:22  توسط خرس مهربان  | 

ویژه نامه قابیل برای غلامحسین ساعدی

ويژه نامه قابيل برای غلامحسين ساعدی

يوسف عاليخانی با انتشار مجله اينترنتی قابيل کاری بزرگ و ماندگار را پيش برد که متاسفانه چندی هست متوقف شده است يکی از بهترين کارهايش در اين مجله انتشار ويژه نامه غلامحسين ساعدی بود که بسيار خواندنی و جذاب بود .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 21:3  توسط خرس مهربان  |