سلام
داستان گدا ی غلامحسين ساعدی در سايت سخن
داستان گدا همراه با مقدمه ای از خسرو باقرپور
مقاله ای با عنوان درماندگی شخصيت ايرانی و باز خوانی آن در آثار غلامحسين ساعدی از امير حکايت :
دکتر غلامحسین ساعدی دوران کودکی و نوجوانیش را در یکی از بحرانی ترین و حساس ترین مقطع تاریخ ایران (1332-1320 )گذرانده و دراین زمان پرجوش و خروش سیاسی و نهضت های عظیم اجتماعی، آذربایجان پیشه وری و ایران دکتر مصدق، مایه های فکری و تخیل سرشار او برای همیشه شکل گرفت و به مثابه آتشفشانی دربیست و پنج سال دیکتاتوری شاه مدام فوران كرد.
..... در هستۀ مرکزی وکانون ساختار مورد نظر ساعدی "درماندگی و درهم شکستگی تاریخی شخصیت ایرانی' قرار دارد. در واقع همان نکته ای که دکتر ایرانیان از آن به عنوان " وجدان فرمانبر نام برده و تاریخ سراسر پرنشیب این سرزمین با شرایط ویژه جغرافیائی –تاریخی آن را سبب گردیده است از این روست که "گدا" که مظهر شخصیت فرو پاشیده انسان است جابجا در داستانهای ساعدی رخ می نماید به گونه ای که حتی عنوان برخی از داستانهای او "گدا" می باشد ("گدا" در مجموعه داستانی واهمه های بی نام و نشان) و آشکار است که گدا همزاد مفاهیم آشنائی در تاریخ ایران همچون قتل عام های وحشتناک وسرکوب شدید حکومتهای خودی یا بیگانه ، فقر و نداری جانکاه و قحطی های پی در پی که یا در اثر خشکسالی و یا غارت شاهان روی می داده – غوطه ور شدن در جهل و خرافات و در پیش رو نبودن مفری برای گریز از این همه برای اکثریت بزرگی از ملت ایران می باشد وبدین سبب است که اتمسفر و فضای تاریخی ایرانیان اغلب به سیاهی می زند و نبودن هیچگونه امنیتی صدای زنگوله مرگ را لحظه به لحظه و گذر به گذر به گوش می رساند. واضح است که امید برای مدرنیزاسیون کشور و ملتی بااین چنین تاریخ و شخصیت نمائی ، آرزوئی است نزدیک به عبث باز به این دلیل است که قهرمان داستانهای ساعدی یا مجنون می شوند و دچار مرگ مغزی ویا خود به زندگی بیهوده خویش پایان می بخشند و اگر کتاب "عزاداران بیل" در عرض دوازده سال ده بار تجدید چاپ می شود در حقیقت به این خاطر مي باشد که روستای بیل چهره ای باز سازی شده در تخیل از واقعیت جامعه وسرزمین ایران است و بیلی ها همان ایرانیان و خوانندگان ایرانی اگر هم قادر به تحلیل مفهومی آن نیستند ولی در ناخودآگاه جمعی خویش آن را کاملاً در می یابند.
بدیهی است آنجائیکه انسان امنیت جانی و مالی نکند و مرگ در فضای زندگیش چرخ بزند عشق را توان ماندگاری در آن نیست و بالتبع زایندگی و رویش و آفرینش – چه در عالم ماده و در جهان ذهن – در آن دیده نمیشود و اگر ایرانیان پس از درخشش های اولیه در ایجاد تمدنهای باستانی دیگر نتوانسته اند حامل فرهنگ و تمدنی قابل توجه ودیرپا باشند شاید به همین خاطر نبود امنیت بوده است و اگر تلاشی برای تغییر وضعیت نیست بالتبع باید ایدئولوژی توجیه کننده آن را یافت و قهرمان سازی و شهید پروری با مایه های عرفان
این وظیفه را عهده دار بوده واگر بیلی ها همواره عزا دارند یکی هم به علت رسوخ این ایدئولوژی در میان آنهاست و نیز سرزمین ایران اگر در طول تاریخ معاصر خویش فاقد شورشهای بزرگ دهقانی و گسترش بوروژوازی ملی صنعتی و گرفتار ضعف کشاورزی و صنعتی بوده به سبب همین روحیه تسلیم طلبی ، عدم تلاش و کوشش ، مسئولیت گریزی و عدم خلاقیت در عرصه های مادی وفکری و توجیه وضعیت نامطلوب فوق از طریق ایدئولوژی پیش گفته می باشد.
گفتنی است که ساختارهای اجتماعی با این چنین ویژگیهایی ،که در طول قرنهای متمادی دائما باز سازی شده است. همواره میل به ماندگاری داشته و حاملان تغییر اجتماعی را که همان روشنفکران و نخبگان باشند بر نمی تابند و اگر در ادبیات جامعه شناسی ما صحبت از "جامعه شناسی نخبه کشی" به میان می آید در واقع نشانگر قربانی شدن روشنفکران و یا گریز آنها از توده مردم ودر نتیجه ادامه وضع موجود و استمرار سیکل تباهی در جامعه ایران می باشد واین عدم تحمل نخبگان وقربانی كردن آنها در پیش پای دیکتاتور که از ویژگیهای جامعه ایرانی است در مجموعه داستان بیل هم به چشم می خورد آنجائیکه مشد اسلام روشنفکر و همه کاره روستا در خانه اش را گل می بندد و راهی غربت می شود.
آن انسجام و کلیتی که در مجموعه داستانهای پیوسته عزاداران بیل دکتر ساعدی وجود دارد به عبارتی در هیچکدام ازآثار ادبی وی چه در داستان نویسی چه رمان نویسی و چه نمایشنامه نویسی به چشم نمی خورد و ساختار محکم و چند وجهی این مجموعه طرحی ارگانیک وتقریبا کامل از پاسخی سخت و حسی به این سئوال اساسی نسل شکست خورده در کودتای 28 مرداد 1332 به دست می دهد که چرا جنبش دموکراسی خواهی و استقلال طلبانه این چنین سهل و ساده قافیه را باخت و مردم ایران و به خصوص پیشگامان خلق یعنی حزب توده و جبهه ملی حداقل آنچه را که در توان داشتند صرف مقابله با کودتاگران ننمودند در واقع همان مشی تسلیم طلبی فرقه دمکرات آذربایجان و کردستان را به نوعی تکرار کردند.
دکتر ساعدی در کتاب عزاداران بیل این روحیه سلطه پذیری و تسلیم طلبی و درماندگی را عاملی ریشه ای و تاریخی در مسئولیت ناپذیری و عدم تلاش وکوشش جدی برای نیل به آرمان مردم ایران دانسته و طبقه متوسط جدید و پیشتازان جنبش رهائی بخش را نیز پرورش یافته و جزئی از همان مردم تلقی می کند که با هویت تاریخی این چنین ، هرگز قادر به ایجاد تغییر بنیادین در نهادهای جامعه و بسط عناصر مدرنیته درکشور نخواهد شد و گریز ، جنون و مرگ سرانجام کار روشنفکران آرمانگرای این سرزمین است که در فردیت وتنهائی خویش ذره ذره در خود می تپند تا مرگ آنها را دریابد از این جهت یک همخوانی بسیار چشمگیر میان ساختار مجموعه داستانهای پیوسته عزاداران بیل و بخشی از جهان نگری طبقه متوسط جدید ایران که به شدت نگاه بدبینانه ای به رسوبات تاریخی روانشناختی مردم ایران و وجدانهای فرمانبر و شخصیت حقیر گشته و فرو پاشیده آنها دارد، قابل تشخیص است. البته در این میان قابل توجه است که این طبقه در پس از شکست ناباورانه جنبش های چپ و ملی کردن صنعت نفت دید بدبینانه خویش را نه تنها متوجه هویت تاریخی روانشناختی مردم ایران کرده بلکه بیشتر این نگاه نوستالژیک را متوجه طبقه خودی نیز نموده است که در آن مقطع رهبری جنبش را در دست داشته است .
دکتر غلامحسین ساعدی از جمله روشنفکرانی مثل صمد بهرنگی ، جلال آل احمد ، بیژن جزنی و غیره است که به نقد طبقه خود پرداخته و نقاط ضعف فراگیر اعضای طبقه متوسط جدید و به خصوص کثیرترین آنها از نظر تعداد یعنی کارمندان دولت را بیرحمانه و واقعگرایانه نمایان ساخته است وی در کتاب "شب نشینی باشکوه" که شامل دوازده داستان کوتاه پیوسته است آدمهایی را به نمایش می گذارد که شباهت عجیبی به شخصیتهای "عزاداران بیل"دارند هر چند قبل از آن به نگارش درآمده و از انسجام و قدرت بیان آن برخوردار نیست ولی به هر حال ساعدی استادانه آرزوهای حقیر ، محیط تنگ وتاریک زندگی و تباهی عمر، آنها را درانجام کارهای کوچک وتکراری وبدون خلاقیت و زایندگی ،به تصویر می کشد ................................
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 0:59  توسط خرس مهربان
|
احساس ميكنم كه از ريشه كنده شدهام
شـرح احوال گوهر مراد به قلم دكتر ساعدي
نام: غلامحسين ساعدي
نام مستعار: گوهر مراد
تاريخ و محل تولد: ايران ـ تبريزـ 1936 (١٣١٥)
سال مهاجرت: آوريل 1982 (١٣٦١)
ـ تنها كشوري كه پناهنده شدهام فرانسه است
1ـ من بههيچ صورت نميخواستم كشور خودم را ترك كنم ولي {...} كه همة احزاب و گروههاي سياسي و فرهنگي را بهشدت سركوب ميكرد، بهدنبال من هم بود. ابتدا با تهديدهاي تلفني شروع شده بود. در روزهاي اول انقلاب ايران بيشتر از داستاننويسي و نمايشنامهنويسي كه كار اصلي من است، مجبور بودم كه براي سه روزنامة معتبر و عمدة كشور هر روز مقاله بنويسم. يك هفتهنامه هم بهنام «آزادي» مسئوليت عمدهاش با من بود. در تك تك مقالهها، من رودررو با {...} ايستاده بودم. پيش از قلعوقمع و نابود كردن روزنامهها، بعد از نشر هر مقاله، تلفنهاي تهديدآميزي ميشد تا آنجا كه مجبور شدم از خانه فرار كنم و مدت يك سال در يك اتاق زير شيرواني زندگي نيمهمخفي داشته باشم. بيشتر اعضاي اپوزيسيون كه در خطر بودند اغلب پيش من ميآمدند. ماها ساكت ننشسته بوديم. نشريات مخفي داشتيم. و باز مأموران {...} در بهدر دنبال من بودند. ابتدا پدر پيرم را احضار كردند و گفتند بهنفع اوست كه خودش را معرفي كند، و بهبرادرم كه جراح است مدام تلفن ميكردند و از من ميپرسيدند. يكي از دوستان نزديك من را كه بيشتر عمرش را بهخاطر مبارزه با رژيم شاه در زندان گذرانده بود دستگير و بعد اعدام كردند و يك شب بهاتاق زير شيرواني من ريختند ولي زن همسايه قبلاً من را خبر كرد و من از راه پشتبام فرار كردم. تمام شب را پشت دكورهاي يك استوديوي فيلمسازي قايم شدم و صبح روز بعد چند نفري از دوستانم آمدند و موهاي سرم را زدند و سبيلهايم را تراشيدند و با تغيير قيافه و لباس بهمخفيگاهي رفتم. مدتي با عدهيي زندگي جمعي داشتم ولي مدام جا عوض ميكردم. حدود ٦ـ٧ ماه مخفيگاه بودم و يكي از آنها خياطخانة زنانة متروكي بود كه چندين ماه در آنجا بودم و هميشه در تاريك مطلق زندگي ميكردم، چراغ روشن نميكردم، پردهها همه كشيده شده بود. همدم من چرخهاي بزرگ خياطي و مانكنهاي گچي بود. اغلب در تاريكي مينوشتم. بيش از هزار صفحه داستانهاي كوتاه نوشتم. در اين ميان برادرم را دستگير كردند و مدام پدرم را تهديد ميكردند كه جاي مرا پيدا كنند و آخرسر دوستان ترتيب فرار مرا دادند و من با چشم گريان و خشم فراوان و هزاران كلك از راه كوهها و درهها از مرز گذشتم و بهپاكستان رسيدم و با اقدامات سازمان ملل و كمك چند حقوقدان فرانسوي ويزاي فرانسه را گرفتم و بهپاريس آمدم. و الان نزديك بهدو سال است كه در اين جا آوارهام و هر چند روز را در خانة يكي از دوستانم بهسر ميبرم. احساس ميكنم كه از ريشه كنده شدهام. هيچ چيز را واقعي نميبينم. تمام ساختمانهاي پاريس را عين دكور تئاتر ميبينم. خيال ميكنم كه داخل كارت پستال زندگي ميكنم. از دو چيز ميترسم: يكي از خوابيدن و ديگري از بيدار شدن. سعي ميكنم تمام شب را بيدار بمانم و نزديك صبح بخوابم و در فاصلة چند ساعت خواب، مدام كابوسهاي رنگي ميبينم. مدام بهفكر وطنم هستم. مواقع تنهايي، نام كوچه پسكوچههاي شهرهاي ايران را با صداي بلند تكرار ميكنم كه فراموش نكرده باشم. حس مالكيت را بهطور كامل از دست دادهام. نه جلو مغازهيي ميايستم، نه خريد ميكنم، پشتو روشدهام. در عرض اين مدت يك بار خواب پاريس را نديدهام. تمام وقت خواب وطنم را ميبينم. چند بار تصميم گرفتهبودم از هر راهي شده برگردم بهداخل كشور. حتي اگر بهقيمت اعدامم تمام شود. دوستانم مانعم شدهاند. همه چيز را نفي ميكنم. از روي لج حاضر نيستم زبان فرانسه ياد بگيرم و اين حالت را يك مكانيسم دفاعي ميدانم. حالت آدمي كه بيقرار است و هر لحظه ممكن است بهخانهاش برگردد. بودن در خارج بدترين شكنجههاست. هيچ چيزش متعلق بهمن نيست و منهم متعلق بهآنها نيستم. و اين چنين زندگيكردن براي من بدتر از سالهايي بود كه در سلول انفرادي زندان بهسر ميبردم.
2ـ در تبعيد تنها نوشتن باعث شده كه من دست بهخودكشي نزنم. از روز اول مشغول شدم. تا امروز چهار سناريو براي فيلم نوشتهام كه يكي از آنها در اول ماه مارس آينده فيلمبرداري خواهد شد. اين سناريو كاملاً در مورد مهاجرت و دربهدري است و يكي از سناريوها جنبة «آله گوريكال» دارد بهنام مولاس كورپوس كه آرزويي است براي پاك كردن وطن از وجود حشرات و حيوانات. در ضمن دست بهكار يك نشرية سه ماهه شدهام بهنام «الفبا» كه تا بهحال سه شماره از آن منتشر شده و هدف از آن زنده نگهداشتن هنر و فرهنگ ايراني است
3ـ بله، مشكلات زبان مرا بهشدت فلج كرده است. حس ميكنم چه ضرورتي دارد كه در اين سنوسال زبان ديگري ياد بگيرم. كنده شدن از ميهن در كار ادبي من دو تأثير گذاشته است: اول اينكه بهشدت بهزبان فارسي ميانديشم و سعي ميكنم نوشتههايم تمام ظرايف زبان فارسي را داشته باشد. دوم اينكه جنبة تمثيلي بيشتري پيدا كرده است و اما زندگي در تبعيد، يعني زندگي در جهنم. بسيار بداخلاق شدهام. براي خودم غيرقابل تحمل شدهام و نميدانم ديگران چگونه مرا تحمل ميكنند.
4ـ دوري از وطن و بيخانماني تا حدود زيادي كارهاي اخيرم را تيزتر كرده است. من نويسندة متوسطي هستم و هيچوقت كار خوب ننوشتهام. ممكن است بعضيها با من همعقيده نباشند ولي مدام، هر شب و روز صدها سوژة ناب مغز مرا پر ميكند. فعلاً شبيه چاه آرتزيني هستم كه هنوز بهمنبع اصلي نرسيده، اميدوارم چنين شود و يك مرتبه موادي بيرون بريزد. علاوه بر كار ادبي براي مبارزه با رژيم ساكت ننشستهام. عضو هيأت دبيران كانون نويسندگان هستم. و در هر امكاني كه براي مبارزه هست، بههر صورتي شركت ميكنم با اين كه داخل هيچ حزبي نيستم. با وجود اينكه احساس ميكنم شرايط غربت طولاني خواهد بود، ولي آرزوي بازگشت بهوطن را مدام دارم. اگر اين آرزو را نداشتم مطمئناً از زندگي صرفنظر ميكردم..
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 21:38  توسط خرس مهربان
|