تبليغاتX
غلامحسین ساعدی شناسی - «ر» ترس و لرز را پابه‌پای «ساعدی» می‌ترسيم!

غلامحسین ساعدی شناسی

نگاهی دوباره به غلامحسین ساعدی ، زندگی، آثار و زمانه اش

«ر» ترس و لرز را پابه‌پای «ساعدی» می‌ترسيم!

سلام

صالح تسبيحی در مجله کاپوچينو در مقاله «ر» ترس و لرز را پابه‌پای «ساعدی» می‌ترسيم! به داستان ترس و لرز ساعدی می پردازد

....«ترس و لرز» به ظاهر داستان آدم‌هاي جنوب است، و تعاملشان با جهان و بدويتشان.
و همين بدويت است که شالوده استوار مي‌کند براي ترسيدن. در جهان بدوي همه چيز محدود است در نتيجه همه چيز مي‌رود به سوي نماد شدن. در اين جهان، هر چيزي قابليت آن را دارد که نشاني از غيب داشته باشد. راوي انگار که هم‌ولايتي آن‌ها باشد در جهل‌شان سهيم است و اين جهل است که ما را با ترس و لرز آن‌ها همراه مي‌کند.
ترسي چنين، از جهل برمي‌خيزد اما علتش جهل علمي و زميني نيست. جهل آدم است نسبت به ترسيدنش. جهلي که تا ابد ادامه خواهد داشت.
در رويکردي نمادين، شخصيتي هست به اسم «محمد احمد علي»، که از همه چيز مي‌ترسد. و غايت ترس براي او مرگ است. و براستي ياد مرگ هم هست که آدم را بيش از هر چيز مي‌ترساند. و گشايش راز بعد از مرگ، و جهان قبل و بعد.
تو هم به عنوان خواننده‌ي داستان اشاراتي مي‌بيني که تنها مال توست و باقي اهالي روستا نمي‌بينند. محتمل آن‌ها، اشارات ديگري مي‌بينند که خودشان براي خودشان مي‌لرزند.
مثلا مردي که بي هوا به روستا آمده و نمي‌دانيم از کجا آمده (مثلا مي‌خواستم فقط براي کساني ننويسم که کتاب را خوانده‌اند، نمي‌شود. خيلي قشنگ است!. 1800 تومان چيزي نيست. بخريد بخوانيد. حيف است) مرد آب به صورتش که مي‌زند و نفس تازه مي‌کند، مشتي مگس ريز از دهانش بيرون مي‌ريزند . و تو از او مي‌ترسي.
اين ترس از کجا آمده و با ترس‌هاي ديگر چه تفاوتي دارد؟ اينکه اين آدم واسطه‌اي باشد از جهان ديگر که قدرتش از آدم‌هاي عادي بيشتر است و مي‌تواند امنيت آرام يک جهان کوچک به وسعت يک روستا را به هم بزند؟....

....اما در جهان دوگانه‌ي ما که آدم مجبور مي‌شود بفهمد غير از دهات خودش جهان‌هايي ديگر هم وجود دارند، جهان‌هايي بهتر، ترسي عميق وجودش را فرا مي‌گيرد که با ايمان نه تنها حل و فصل نمي‌شود، بلکه اين آب شور تشنه‌تر مي‌کند و ترس مي‌ماند و ايمان نه. تنها ترس مي‌ماند و مي‌لرزي و آنقدر خدا خورده‌اي که فربه شده‌اي و توان رفتن و بلم نشستن و روي امواج درياي ايمان قوس کردن را هم نداري، جاني که پيشتر داشتي.

و اينجا نمادهاي پنهان داستاني فرو مي‌ريزند و انسان و ترس‌هايش سر بر مي‌آورند. ايمان مأمن اصلي نيست. خدا داشتن آدم را راحت نمي‌کند. گرفتارترش مي‌کند تا بيشتر و عميق‌تر بترسد. اين آب شور است، نمي‌شود در اعماقش فرو رفت...
ايمان سؤالي در خود دارد بي پاسخ:
ايمان به چه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 0:12  توسط خرس مهربان  |