تراژدی ساعدی بودن، نويسنده ای که قدر نبوغ خود را ندانست
امير حسن چهلتن در بی بی سی از بيستمين سالگرد درگذشت غلامحسين ساعدی می نويسد : تراژدی ساعدی بودن، نويسنده ای که قدر نبوغ خود را ندانست
در ميان همه داستان نويسانی که بدنه اصلی ادبيات داستانی معاصر ما را می سازند ساعدی چهره ممتاز و کاملا ويژه ای است.
من او را تقريبا هميشه پس از هدايت به ياد می آورم و اين يادآوری اغلب با حسرت، دريغ و نوعی احساس غبن همراه است، با يک جور احساس حيف شدگی و اين نه فقط سرنوشت اغلب نويسندگان مستعد و ممتاز ماست که انگار برای هر نخبه ای در بافت اجتماعی اين سرزمين کم و بيش همين تقدير پيش روست؛ حرام شدن! و وقتی پای نويسنده ای با تخيل شگرف ساعدی در ميان باشد می توان گفت برای جامعه ای که بطور کلی از ضعف يا حتی فقدان درک زيبايی شناختی مدرن رنج می برد، چيزی زيانبار تر از آن وجود ندارد.
يک مطالعه پديدار شناختی-حتی بطور سر دستی- آشکار می کند که ادبيات جديد ايران سکوی پرش خود را در نقطه قرار داد که اساسا ربط زيادی به ادبيات خلاقه نداشت و هدف ملعون اين پرش چيزی نبود جز تغيير وضعيت! و تاويل آن در ذهن نويسنده ايرانی فقط يک طنين داشت: تغيير حکومت.
نتيجه حاصله يک صد سال ضايعه مدام است - چيزی که هنوز تمام و کمال دست از سرمان برنداشته - اين سوء تفاهم از يک سو استعدادهای ناب را تلف کرده است و از سوی ديگر نويسندگان مهمی مثل چوبک، گلستان و مهشيد اميرشاهی را به حاشيه سوق داده است.....
....آيا ساعدی برای آن مهاجرت اجباری (دست کم خودش آن مهاجرت را از سر اجبار می دانست) از توان و آمادگی روحی لازم برخوردار بود؟ از پاريس به دوستی نوشت "در تبعيد تنها نوشتن باعث شده که من دست به خودکشی نزنم" اين جمله واقعيت ندارد، به نوشتن نه، او به الکل پناه برده بود و آن را چنان مصرف می کرد که همچون وسيله ای کُند اما قطعی برای خودکشی موثر واقع شود.
اضطرابی که او در برخی از داستان هايش به نمايش گذاشت و آن را بر بستر آن هوش شريف و تخيل ناب تا آن مرزهای باور نکردنی گسترش داد، رئاليسمی را پديد آورد که ويژه او بود و اگر به نوسانات سياست های احمقانه روز تن نمی داد می توانست واقعيت حيرت انگيز موقعيت تاريخی ما را واضح کند و ما اينک صاحب يک نويسنده جهانی بوديم.
او به پاريس رفت تا بميرد، همان کاری که هدايت کرده بود و ما نمی دانيم او کدام دوزخ را تجربه می کرد، وقتی می گفت" از دو چيز می ترسم، يکی از خوابيدن و ديگری از بيدار شدن"
و او کی برخواهد خاست تا کابوس دراز مرگ را برای ما بازگو کند؟
